آن روز صبح ، مثل بقیه روزها قبل از اینکه به محل کارم بروم ، تلویزیون را به قصد شنیدن آخرین اخبار روشن کردم ، بی تفاوت روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بودم ، و در حالی که بند ساعت مچیم را محکم میکردم متوجه خبر مهمی شدم که مجری اخبار با صدای آشفته مرتب تکرار میکرد ، ظهور بیماری ناشناخته ، از آشفتگی برنامهی در حال پخش تا حدودی دریافتم که ماجرا جدی ست و حتماً دنیا در گیر اتفاقی بزرگ قرار گرفته است ، کمی منتظر ماندم تا مجری زن برنامه خبر را دوباره تکرار کند تا با دقت بیشتری به جزییات خبر دقت کنم . پس از چند دقیقه ای خبر دوباره تکرار شد مجری زن تلویزیون در حالی که اسرار داشت همه به این خبر مهم توجه کنند میگفت : بیماری ناشناخته ای که به شکل نامعلومی با سرعت بسیار کم سابقه ای از دیروز شایع شده است گزارشهایی را از مرگ عده ای در شهر مونیخ به همراه داشته تا کنون که کمتر از 12 ساعت میگذرد ، میلیونها نفر از مردم اروپا را به کام مرگ کشانده است ، طبق تحقیقاتی که محققان تا کنون از این بیماری انجام دادهاند این بیماری از لحظه ای ابتلا تا مرگ تنها یک ساعت به طول میانجامد و در طول این یک ساعت فرد به تمامی تعادل روانی و قدرت تشخیص خود را از دست میدهد ، بیماری مغز را به تمامی از کار میاندازد و گزارشها حاکی از این موضوع است که عده ای به دلیل بر هم خوردن تعادل مغزی قبل از مرگ طبیعی ناشی از بیماری دست به خودکشی و یا کشتن دیگران زدهاند. تقریباً شکه شده بودم ، بقیه شبکه های تلویزیون را هم بررسی کردم ، همه رسانه های خبری ماجرای در حال اتفاق افتادن را پوشش خبری گسترده میدادند . از پنجره ای اتاق نگاهی به بیرون انداختم همه چیز ساکت و آرام بود . حس عمیقی در تنم فرو ریخت و چیزی انگار در سرم گفت که این آرامش قبل از طوفان است . کیف دستیم را از روی مبل برداشتم و به سمت در خانه حرکت کردم ، لحظه ای جلوی آینه ایستادم موهای مجعد همیشه بد حالتم را با شانه مرتب کردم ، لحظه ای به آینه خیره شدم از بهت خبر به شدت به هم ریخته بودم ، به این فکر میکردم که هنوز موهایم سفید نشده است ، و حتی چروکهای زیر چشمم به اندازه ای نیست که احساس پیری کنم دستی به ته ریش زبر روی صورتم کشیدم به چشمهای خودم خیره شدم وحشت در چشمهای گود رفتهام موج میزد ، با این امید که من چیزی برای از دست دادن نداشتم خانه را به سمت محل کارم ترک کردم ، در طول مسیر در حالی که قدم میزدم تمام حواسم به صحبتهای مردم شهر بود ، منتظر بودم از دهان کسی خبر اتفاق جدید را بشنوم ، در محل کارم موضوع را با همکارانم در میان گذاشتم عده ای از آنها هیچ چیز نمیدانستند ، اما بعضیها هم رسانهها را دنبال کرده بودند و اطلاعات اندکی از ماجرا داشتند ، نزدیک به ظهر تقریباً تمام پرسنل اداره از ماجرا با خبر بودند و هیچ کس دل و دماغ کار کردن نداشت تا اینکه یکی از همکاران با گوشی تلفن دستیش رادیو را گرفت ، در حالی که به دنبال خبری از این ماجرا بود دوباره و در حالی که همهی همکاران دور او حلقه زده بودند ، گویندهی رادیو خبر را تکرار کرد و این بار از آمار بالا تری از مرگ و میر در دنیا خبر میداد و اینکه بیماری به آمریکا و استرالیا هم رسیده است ، وحشت در صورت تمام همکارانم موج میزد ، همه گوشه ای نشستند و در اندیشه ای عمیق فرو رفتند . از این لحظه به بعد خبرها دهان به دهان میگشت ، خیلی زودتر از موعد ، اداره تعطیل شد و من به سمت آپارتمانم باز گشتم در طول راه به تمام دلبستگیهایم به زندگی فکر میکردم ، میدانستم که نمیخواهم بمیرم ، اما هیچ دلیلی برای این موضوع نداشتم ، پدرم که هنگام تولدم از دنیا رفته بود ، و بعد از مرگ مادرم تقریباً به جز چند دوست قدیمی دیگر کسی را نداشتم . عشق هم تقریباً در زندگیام بعد از تجربیات نا موفق گذشتهام به یاسی عمیق تبدیل شده بود . و من عملاً در آن لحظات به دنبال دلیلی برای میلم به نمردن بودم . به آپارتمانم رسیدم ، تلویزیون را روشن کردم تا آخرین اخبار را بشنوم باور کردنش سخت بود که دنیا اینگونه در حال تمام شدن است ، اخبار ساعت 2 خبر های تازه ای میداد ، بیماری به آسیا هم رسیده بود و انگار تا کشور ما و خانهی من چند قدم بیشتر فاصله نداشت ، تلویزیون در حال پخش صحنه های وحشتناکی بود ، گور های دسته جمعی و حتی در بعضی شهر های ساحلی مردهها را دسته جمعی به دریا میریختند ، وحشت انگیز بود ، لابه لای اخبار مرگ و میر مردم عادی خبرهایی از مرگ سیاستمداران و آدمهای سرشناس هم به گوش میرسید که این اخبار بیش از پیش این باور را در وجودم عمیقتر میکرد که تا مرگ فاصلهی اندکی دارم . روی مبل دراز کشیدم و در فکر آنقدر فرو رفتم که خوابم برد ، با تلفن همکارم از خواب بیدار شدم ، انگار که بیمارستانهای شهر شروع به پخش داروهایی برای پیش گیری کرده بودند ، که شاید جلوی شیوع بیماری در کشور را بگیرد ، سراسیمه و انگار که حجم عظیمی از امید به زندگی در من شکل گرفته باشد آماده شدم و به سمت نزدیکترین بیمارستان حرکت کردم ، از دو خیابان قبلتر صف مردم و وحشتشان از مرگ نظرم را جلب کرد . آن لحظات هدف همه زنده بودن بود اولین باری بود که در طول زندگیام این همه با مردم هم ذات پنداری میکردم ، شلوغی عجیب و غریب ، سر و صداها هیچ چیز مانع از نایستادن نمیشد در آخر صف ایستادم ، همهی مردم ، یا عمیق در خود فرو رفته بودند و یا اشک میریختند عده ای اندک هم بی تفاوت رد میشدند ، حرفهایی که بین مردم رد و بدل میشد بیش از پیش ذهنم را بهم میریخت ، موجی از صداقت و مهربانی کلام همه را پر کرده بود انگار که این فشار مرگ بیش از هر چیز از خود گذشتی را یاد آوری کرده بود هر چه به اول صف نزدیکتر میشدیم ولعها برای زنده بودن بیشتر بود و همه بیشتر به خودشان نزدیک میشدند ، موقع دریافت داروها ، فرد توزیع کننده منجی بود ، منجی زنده بودن ، مردم چنان به او احترام میگذاشتند انگار که تمام آرزوها و امید هاشان در دست اوست . بعد از چهار ، پنج ساعتی که در صف بودم داروهای مربوطه را دریافت کردم و به سمت آپارتمانم راهی شدم ، در راه برگشت به سمت آپارتمانم تلاش میکردم به هیچ چیز فکر نکنم ، که از پشت سرم متوجه شدم شخصی مرا صدا میزند ، به عقب نگاهی انداختم ، دختری از دور به سمت من میآمد چهرهی آشنایی داشت نزدیکتر که شد ، کاملاً او را شناختم . آیدا ، دختری که روز های دانشگاه به من ابراز علاقه کرده بود و من آن روزها هیچ حسی به او نداشتم و بعضاً از او متنفر بودم، چقدر بزرگ شده بود ، موهای بلوند بلندش که تا روی شانهها آمده بود و گونه های بر آمده با ان پوست سفید و چشمهای روشن .
با همان صدای جیغ همیشگیاش گفت :سلام ، فکرش رو نمیکردم اینجا ببینمت .
لبخندی زدم و گفتم :سلام ، این روزها کافیه بیمارستانهای شهر رویه دوری بزنی تا همهی اونایی که می خوای رو ببینی ، دغدغهها وقتی یکی باشه آدمها به هم نزدیک می شن .
دستی به پیشونیش کشید و گفت : راستشو بخوای بهترین اتفاق ممکن دیدن تو بود توی این لحظات .
بر خلاف همیشه که از ابراز احساسات او بد حال میشدم آن لحظه احساس کردم که آیدا چقدر دوست داشتنیست . انگار که من آن روزها هم به اشتباه او را دوست نداشتم ، فرصت چقدر کم بود . مرگ از چشمم به من نزدیکتر بود و حالا نیاز عمیق عاشق شدن . با خودم مرور میکردم که واقعاً چرا آن روزها از او متنفر بودم ، شاید شرایط امروز اینگونه وادارم میکند که او را بیشتر ببینم .
بی انگیزه از او شماره تلفن همراهش را گرفتم و به سمت آپارتمانم حرکت کردم . در راه در ذهنم تصویر یک ضیافت قبل از مرگ را با او ترتیب میدادم ، به خانه رسیدم ، چقدر دوست داشتم این ماجرا کابوس باشد و در لحظه ای همه چیز به پایان برسد ، حس عمیقی وجودم را پر کرده بود ، تلفن دستیم را برداشتم و ایدا را برای شام به بیرون دعوت کردم .
با انگیزه تر از قبل برای آخرین رابطهی عاشقانهام اماده شدم ، صورتم را اصلاح کردم و کت و شلوار اتو کشیدهام را پوشیدم و به ملاقات آیدا رفتم ، با هم به سمت رستوران نزدیک به دانشکده رفتیم ، جایی که همیشه در ساعات بین کلاسها برای ناهار آنجا میرفتیم ، این حس که همه چیز به سمت یک سیاهی پیش میرود و آینده ای در کار نیست چقدر آیدا را دوست داشتنی میکرد ، آن ثانیهها بهترین لحظات زندگیم بودند انگار ، او رو به روی من نشسته بود و گرمی حضورش را از دستهای کوچکش که حالا لابه لای انگشتهای من دفن شده بود احساس میکردم ، صدای جیغ مانندش که همیشه موجب آزار من میشد حتی لحظه ای به چشمم نمیآمد انگار که میخواستم او را دوست بدارم برای این لحظات ، در همین رویاها و لحظات عاشقانه بودیم که نظرمان به صدای مجری تلویزیون جلب شد که خبر از رسیدن بیماری به آسیا و کشور های همسایه میداد عدهی بسیار زیادی در دنیا به کام مرگ کشیده شده بودند چقدر غم انگیز بود .
به آیدا گفتم : دنیا هرچی کوچیک تر میشه ، توقع آدم هم کوچیک تر می شه .
آیدا نگاهی به دستم انداخت و گفت : یعنی من می تونم تورو برای همیشه داشته باشم ؟
پوز خندی زدم و گفتم : همیشه ، چند ساعت دیگست ، این تنها قولیه که تو تمام زندگیم مطمئنم از دادنش تا چند ساعت دیگه حتما کنارت خواهم بود .
از رستوران بیرون اومدیم و تا نزدیک منزل آیدا او را همراهی کردم ، و از آنجا هم به سمت آپارتمان خودم راهی شدم . به آپارتمانم رسیدم ، بدون اینکه تلویزیون رو روشن کنم ، و آخرین اخبار را از آخرین لحظات مرگم دنبال کنم ، روی مبل دراز کشیدم و با آرامشی به خواب رفتم ، فردا خیلی زود از خواب بیدار شدم ، تلویزیون رو مثل همیشه روشن کردم ، مجری تلویزیون با خوشحالی خبر از کشف داروی ضد بیماری میداد که محققان اون روی چند نفر تست کردن و نتایج کاملا موفقیت آمیز بوده ، و در حال تکثیر انبوه دارو برای فرستادن به کشور های مختلف شدند . لحظه ای در بهت هیجان اتفاق افتاده بودم که متوجه پیامک آیدا روی تلفن دستیم شدم که صبح به خیر گفته بود و خبر منتشر شده را با تمام توانش در یک پیامک گنجانده بود ، چقدر بی حس بودم آن لحظه ، آیدا هیچ فرقی نکرده بود ، پیامک همان قدر رقت انگیز بود که " "دوستت دارم" گفتنش با لحن کودکانه برایم غیر قابل تحمل بود ،آن لحظه مطمئن بودم که دیشب آیدا به اندازه تمام کوچک شدن دنیا برایم بزرگ شده بود .


