تبليغاتX
3:29 ثانیه سکوت

3:29 ثانیه سکوت

زندگی حقیر من آنقدر ساده و آرام است که در آن جمله ها حادثه هایند (فلوبر)


لینک دانلود فایل ورد

آن روز صبح ، مثل بقیه روزها قبل از اینکه به محل کارم بروم ، تلویزیون را به قصد شنیدن آخرین اخبار روشن کردم ، بی تفاوت روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بودم ، و در حالی که بند ساعت مچیم را محکم می‌کردم متوجه خبر مهمی شدم که مجری اخبار با صدای آشفته مرتب تکرار می‌کرد ، ظهور بیماری ناشناخته ، از آشفتگی برنامه‌ی در حال پخش تا حدودی دریافتم که ماجرا جدی ست و حتماً دنیا در گیر اتفاقی بزرگ قرار گرفته است ، کمی منتظر ماندم تا مجری زن برنامه خبر را دوباره تکرار کند تا با دقت بیشتری به جزییات خبر دقت کنم . پس از چند دقیقه ای خبر دوباره تکرار شد مجری زن تلویزیون در حالی که اسرار داشت همه به این خبر مهم توجه کنند می‌گفت :  بیماری ناشناخته ای که به شکل نامعلومی  با سرعت بسیار کم سابقه ای  از  دیروز شایع شده است  گزارش‌هایی را از مرگ عده ای در شهر مونیخ به همراه داشته تا کنون که کمتر از 12 ساعت می‌گذرد ، میلیون‌ها نفر از مردم اروپا را به کام مرگ کشانده است ، طبق تحقیقاتی که محققان تا کنون از این بیماری انجام داده‌اند این بیماری از لحظه ای ابتلا تا مرگ تنها یک ساعت به طول می‌انجامد و در طول این یک ساعت فرد به تمامی تعادل روانی و  قدرت تشخیص خود را از دست می‌دهد ، بیماری مغز را به تمامی از کار می‌اندازد و گزارش‌ها  حاکی از این موضوع است که عده ای به دلیل بر هم خوردن تعادل مغزی قبل از مرگ طبیعی ناشی از بیماری دست به خودکشی و یا کشتن دیگران زده‌اند. تقریباً شکه شده بودم ، بقیه شبکه های تلویزیون را هم بررسی کردم ، همه رسانه های خبری ماجرای در حال اتفاق افتادن را پوشش خبری گسترده می‌دادند . از پنجره ای اتاق نگاهی به بیرون انداختم همه چیز ساکت و آرام بود . حس عمیقی در تنم فرو ریخت و چیزی انگار در سرم گفت که این آرامش قبل از طوفان است . کیف دستیم را از روی مبل برداشتم و به سمت در خانه حرکت کردم ، لحظه ای جلوی آینه ایستادم موهای مجعد همیشه بد حالتم را با شانه مرتب کردم ، لحظه ای به آینه خیره شدم از بهت خبر به شدت به هم ریخته بودم ، به این فکر می‌کردم که هنوز موهایم سفید نشده است ، و  حتی چروک‌های زیر چشمم به اندازه ای نیست که احساس پیری کنم  دستی به ته ریش زبر روی صورتم کشیدم به چشم‌های خودم خیره شدم وحشت در چشم‌های  گود رفته‌ام موج می‌زد ، با این امید که من چیزی برای از دست دادن نداشتم خانه را به سمت محل کارم ترک کردم ، در طول مسیر در حالی که قدم می‌زدم تمام حواسم به صحبت‌های مردم شهر بود ، منتظر بودم از دهان کسی خبر اتفاق جدید را بشنوم ، در محل کارم موضوع را با همکارانم در میان گذاشتم عده ای از آن‌ها هیچ چیز نمی‌دانستند ، اما بعضی‌ها هم رسانه‌ها را دنبال کرده بودند و اطلاعات اندکی از ماجرا داشتند ، نزدیک به ظهر تقریباً تمام پرسنل اداره از ماجرا با خبر بودند و هیچ کس دل و دماغ کار کردن نداشت تا اینکه یکی از همکاران با گوشی تلفن دستیش رادیو را گرفت ، در حالی که به دنبال خبری از این ماجرا بود دوباره و در حالی که همه‌ی همکاران دور او حلقه زده بودند ، گوینده‌ی رادیو خبر را تکرار کرد و این بار از آمار بالا تری از مرگ و میر در دنیا خبر می‌داد و اینکه بیماری به آمریکا و استرالیا هم رسیده است ، وحشت در صورت تمام همکارانم موج می‌زد ، همه گوشه ای نشستند  و در اندیشه ای عمیق فرو رفتند . از این لحظه به بعد  خبرها دهان به دهان می‌گشت ، خیلی زودتر از موعد ، اداره تعطیل شد و من به سمت آپارتمانم باز گشتم در طول راه به تمام دلبستگی‌هایم به زندگی فکر می‌کردم ، می‌دانستم که نمی‌خواهم بمیرم ، اما هیچ دلیلی برای این موضوع نداشتم ، پدرم که هنگام تولدم از دنیا رفته بود ، و بعد از مرگ مادرم تقریباً به جز چند دوست قدیمی دیگر کسی را نداشتم  . عشق  هم تقریباً در زندگی‌ام بعد از تجربیات نا موفق گذشته‌ام به یاسی عمیق تبدیل شده بود . و من عملاً در آن لحظات به دنبال دلیلی برای میلم به نمردن بودم . به آپارتمانم رسیدم ، تلویزیون را روشن کردم تا آخرین اخبار را بشنوم باور کردنش سخت بود که دنیا این‌گونه در حال تمام شدن است ، اخبار ساعت 2 خبر های تازه ای می‌داد ، بیماری به آسیا هم رسیده بود و انگار تا کشور ما و خانه‌ی من چند قدم بیشتر فاصله نداشت ، تلویزیون در حال پخش صحنه های وحشتناکی بود ، گور های دسته جمعی و حتی در بعضی شهر های ساحلی مرده‌ها را  دسته جمعی به دریا می‌ریختند ،  وحشت انگیز بود ، لابه لای اخبار مرگ و میر مردم عادی خبرهایی از مرگ سیاستمداران و آدم‌های سرشناس هم به گوش می‌رسید که این اخبار بیش از پیش این باور را در وجودم عمیق‌تر می‌کرد که تا مرگ فاصله‌ی اندکی دارم . روی مبل دراز کشیدم و در فکر آنقدر فرو رفتم که خوابم برد ، با تلفن همکارم از خواب بیدار شدم ، انگار که بیمارستان‌های شهر شروع به پخش داروهایی برای پیش گیری کرده بودند ، که شاید جلوی شیوع بیماری در کشور را بگیرد ، سراسیمه و انگار که حجم عظیمی از امید به زندگی در من شکل گرفته باشد آماده شدم و به سمت نزدیک‌ترین بیمارستان حرکت کردم ، از دو خیابان قبل‌تر صف مردم و وحشتشان از مرگ نظرم را جلب کرد . آن لحظات هدف همه زنده بودن بود اولین باری بود که در طول زندگی‌ام این همه با مردم هم ذات پنداری می‌کردم ، شلوغی عجیب و غریب ، سر و صداها هیچ چیز مانع از نایستادن نمی‌شد در آخر صف ایستادم ، همه‌ی مردم ، یا عمیق در خود فرو رفته بودند و یا اشک می‌ریختند عده ای اندک هم بی تفاوت رد می‌شدند ، حرف‌هایی که بین مردم رد و بدل می‌شد بیش از پیش ذهنم را بهم می‌ریخت ، موجی از صداقت و مهربانی کلام همه را پر کرده بود انگار که این فشار مرگ بیش از هر چیز از خود گذشتی را یاد آوری کرده بود هر چه به اول صف نزدیک‌تر می‌شدیم ولع‌ها برای زنده بودن بیشتر بود و همه بیشتر به خودشان نزدیک می‌شدند ، موقع دریافت داروها ، فرد توزیع کننده منجی بود ، منجی زنده بودن ، مردم چنان به او احترام می‌گذاشتند انگار که تمام آرزوها و امید هاشان در دست اوست . بعد از چهار ، پنج ساعتی که در صف بودم داروهای  مربوطه را دریافت کردم و به سمت آپارتمانم راهی شدم ، در راه برگشت به سمت آپارتمانم تلاش می‌کردم به هیچ چیز فکر نکنم ، که از پشت سرم متوجه شدم شخصی مرا صدا می‌زند ، به عقب نگاهی انداختم ، دختری از دور به سمت من می‌آمد چهره‌ی آشنایی داشت نزدیک‌تر که شد ، کاملاً او را شناختم . آیدا ، دختری که روز های دانشگاه  به من ابراز علاقه کرده بود و من آن روزها هیچ حسی به او نداشتم و بعضاً از او متنفر بودم، چقدر بزرگ شده بود ، موهای بلوند بلندش که تا روی شانه‌ها آمده بود و گونه های بر آمده با ان پوست سفید و چشم‌های روشن .

 با همان صدای جیغ همیشگی‌اش گفت :سلام ، فکرش رو نمی‌کردم اینجا ببینمت .

لبخندی زدم و گفتم :سلام ، این روزها کافیه بیمارستان‌های شهر رویه دوری بزنی تا همه‌ی اونایی که می خوای رو ببینی ، دغدغه‌ها وقتی یکی باشه آدم‌ها به هم نزدیک می شن  .

دستی به پیشونیش کشید و گفت : راستشو بخوای بهترین اتفاق ممکن دیدن تو بود توی این لحظات .

بر خلاف همیشه که از ابراز احساسات او بد حال می‌شدم آن لحظه احساس کردم که آیدا چقدر دوست داشتنیست . انگار که من آن روزها هم به اشتباه او را دوست نداشتم ، فرصت چقدر کم بود . مرگ از چشمم به من نزدیک‌تر بود و حالا نیاز عمیق عاشق شدن  . با خودم مرور می‌کردم که واقعاً چرا آن روزها از او متنفر بودم ، شاید شرایط امروز این‌گونه وادارم می‌کند که او را بیشتر ببینم .

بی انگیزه از او شماره تلفن همراهش را گرفتم و به سمت آپارتمانم حرکت کردم . در راه در ذهنم تصویر یک ضیافت قبل از مرگ را با او ترتیب می‌دادم ، به خانه رسیدم ، چقدر دوست داشتم این ماجرا کابوس باشد و  در لحظه ای همه چیز به پایان برسد ، حس عمیقی وجودم را پر کرده بود  ، تلفن دستیم را برداشتم و ایدا را برای شام به بیرون دعوت کردم  .

با انگیزه تر از قبل برای آخرین رابطه‌ی عاشقانه‌ام اماده شدم ، صورتم را اصلاح کردم و کت و شلوار اتو کشیده‌ام را پوشیدم  و به ملاقات آیدا رفتم ، با هم به سمت رستوران نزدیک به دانشکده رفتیم ، جایی که همیشه در ساعات بین کلاس‌ها برای ناهار آنجا می‌رفتیم ، این حس که همه چیز به سمت یک سیاهی پیش می‌رود و آینده ای در کار نیست چقدر آیدا را دوست داشتنی می‌کرد ، آن ثانیه‌ها بهترین لحظات زندگیم بودند انگار ، او رو به روی من نشسته بود و گرمی حضورش را از دست‌های کوچکش که حالا لابه لای انگشت‌های من دفن شده بود احساس می‌کردم ، صدای جیغ مانندش که همیشه موجب آزار من می‌شد حتی لحظه ای به چشمم نمی‌آمد انگار که می‌خواستم او را دوست بدارم برای این لحظات ، در همین رویاها و لحظات عاشقانه بودیم که نظرمان به صدای مجری تلویزیون جلب شد که خبر از رسیدن بیماری به آسیا و کشور های همسایه می‌داد عده‌ی بسیار زیادی در دنیا به کام مرگ کشیده شده بودند چقدر غم انگیز بود .

 

 به آیدا گفتم : دنیا هرچی کوچیک تر میشه ، توقع آدم هم کوچیک تر می شه .

آیدا نگاهی به دستم انداخت و گفت : یعنی من می تونم تورو برای همیشه داشته باشم ؟

پوز خندی زدم و گفتم : همیشه ، چند ساعت دیگست ، این تنها قولیه که تو تمام زندگیم مطمئنم از  دادنش تا چند ساعت دیگه حتما کنارت خواهم بود .

از رستوران بیرون اومدیم و تا نزدیک منزل آیدا او را همراهی کردم ، و از آنجا هم به سمت آپارتمان خودم راهی شدم . به آپارتمانم رسیدم ، بدون اینکه تلویزیون رو روشن کنم ، و آخرین اخبار را از آخرین لحظات مرگم دنبال کنم ، روی مبل دراز کشیدم و  با آرامشی به خواب رفتم  ، فردا خیلی زود از خواب بیدار شدم ، تلویزیون رو مثل همیشه روشن کردم ، مجری تلویزیون با خوشحالی خبر از کشف داروی ضد بیماری می‌داد که محققان اون روی چند نفر تست کردن و نتایج کاملا موفقیت آمیز بوده ، و در حال تکثیر انبوه دارو برای فرستادن به کشور های مختلف شدند . لحظه ای در بهت هیجان اتفاق افتاده بودم که متوجه پیامک آیدا روی تلفن دستیم شدم که صبح به خیر گفته بود و خبر منتشر شده را با تمام توانش در یک پیامک گنجانده بود ، چقدر بی حس بودم آن لحظه ، آیدا هیچ فرقی نکرده بود  ، پیامک همان قدر رقت انگیز بود که " "دوستت دارم" گفتنش با لحن کودکانه برایم غیر قابل تحمل بود ،آن لحظه مطمئن بودم که دیشب آیدا  به اندازه تمام کوچک شدن دنیا برایم بزرگ شده بود .  


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

...

حقارت برگ ها همیشه ،

از خشونت بادیست که چهره ای را در هم نکشیده است .

هیچ چهره ای دیده نمی شود

وقتی که قطار ها

از پشت پنجره ی همخوابگی

سوت گذر می کشند

و تن را در آغوش زنی دفن می کنند .

آیا ممکن هست

ریل ها از میان هم آغوشی هایم بگذرند ؟

و قطار ها هر روز عصر

نبودن را به نیمه ای مبهم تشبیه کنند ؟

.... .

پینوشت : زندگی ، زندگی ، زندگی ، واژه ای  که این روز ها سخت می شود توصیفش کرد .

 


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

...

رفتم روی کاغذ یه چیزی بنویسم

گیج ، نوشتم هیچ

هیچ از گیجا گیجی خود

گیج از هیچآ هیچی خود

رفتم توی تخت

ذهنم دفن شد زیر پتو

فریاد ،

داد و بی داد ،

 از پیچا  پیچی ذهن خود .

از بی دادی ِ داد خود .

رفتم سمت مرگ

 ترس ، سکوت ، سوال

گیج از پوچی و هیچی خود

پوچ از گیجی خود .

رفتم سمت شروع ،

بن بست ،

دروغ ،

سرخوردگی .

 دانستم که در این راه ِ بی راه 

خمار از این سیگار پر دود

له  شده ام زیرِ چرخ این سی ، گاری .


 پینوشت :این بد نوشت تقدیم به روزی که اصلا خوب نبود . 


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دانلود فایل ورد

هنگامی که ورونیک تصمیم به جدایی گرفت ، من تازه وارد اداره پست شده بودم و موقعیت شغلی مناسبی برایم پیش آمده بود . از آن روزها اصلاً خاطره‌ی خوشی ندارم ، من ورونیک را بی اندازه دوست داشتم و شاید درست تنها دلیل از دست دادن ورونیک هم این بود که من همیشه برای پر رنگ‌تر کردن حضور ورونیک تلاش می‌کردم و همین موضوع باعث شد که او بیش از پیش از من فاصله بگیرد .ورونیک در بروز احساسات خیلی نا موفق بود و این همیشه باعث رنجش خاطر من می شد و در نهایت حساسیت‌های بی اندازه‌ی من ورونیک را به سطوح آورد و ماجرای رابطه‌ی ما و عشق من در اولین روز سال نو به پایان رسید و ما رسماً بر خلاف میلم تصمیم گرفتیم جدا از هم زندگی کنیم . بعد از جدایی من از ورونیک  صبح‌ها تا غروب آفتاب را در محل کارم می‌گذراندم و از اینکه  در محیطی خارج از خانه زمان می‌گذرانم ، آرامش نسبی داشتم ، حداقل عدم حضور ورونیک برای من قابل تحمل تر بود. ان روزها بعد از کار وقتی به خانه بر می‌گشتم تا زمانی که به خواب می‌رفتم شاید دو یا سه ساعتی بیشتر طول نمی‌کشید و این موضوع باعث شده بود که عدم حضور ورونیک در زندگی خارج از محیط کار برایم قابل تحمل تر باشد . بعد از چند ماهی که از ماجرای جدایی گذشت به تمامی دریافتم که ورونیک به هیچ روی انگار تعلق خاطری به من نداشته و یا شاید کلاً تعلق خاطرش به من در طول رابطه به تمامی از بین رفته بود به هر حال ما برای همیشه و رسماً از هم جدا شدیم و ماجرای ورونیک و عشقش برای همیشه در ذهن من تبدیل به یک رویداد ماندگار شد. پس از جدایی از ورونیک تصمیم گرفتم بیشتر به کارم اهمیت بدهم و از اینکه می‌توانستم تقریباً تمام روزم را مشغول کار باشم حس خوبی داشتم دنیای خارج از خانه برای من رنگ و بوی امید بود و همیشه از ضربه ای دیگر که این بار از جانب محیط بر من وارد شود واهمه داشتم . روز های زیادی در نبودن ورونیک گذشت ،اما هر روز و هر شب حضور ورونیک در لابه لای لحظه های من حضوری پر رنگ بود.فقط در محیط کار عدم حضور ورونیک را کمتر احساس می‌کردم و تنها زمانی که در محیط کار بودم تمام ذهنم مشغول بود تا اینکه یک روز در محیط کار متوجه بی حس شدن ناگهانی انگشت‌های دستم هنگام محکم کردن پاکت‌ها و مهر زدن نامه‌ها شدم ، انگشت‌های دستم بی اختیار از ابتدای صبح بی حس می‌شدند و تا پایان روز کار را  برای من دشوار می‌کردند ،روز های اول ماجرا را جدی نگرفتم و سعی کردم آن را به پای خستگی ناشی از کار زیاد بگذارم اما ماجرا آنقدر جدی شد که برای معالجه به دکتر مراجعه کردم و بعد از آزمایشات زیاد متوجه شدم که از بیماری نا مشخصی رنج می‌برم  ، و پس از گذشت چند ماه و مراجعه های پی در پی من به پزشکان مختلف دریافتم  که به زودی باید از دنیای کار و محیط فعالیت‌های روزانه خداحافظی کنم ، مریضی من روز به روز پیشرفت می‌کرد و دکتر معالجم می‌گفت  در چند ماه آینده تمام اعضای بدنم از کار خواهند افتاد ، مریضی من به گونه ای بود که دکتر از آن به عنوان یک رویداد هولناک یاد می‌کرد ، خاطرم هست آخرین روزی که برای معاینه و نتیجه آزمایشم به دکترم مراجعه کرده بودم ، دکتر بی مقدمه قبل از اینکه راجع به بیماری و علت ناشناخته‌اش صحبت کند برای من از معجزه صحبت می‌کرد و اینکه در تجربیات پزشکیش اتفاقات عجیب زیادی رخ داده‌اند ، من رسماً از مقدمه‌ی کلیشه ای دکتر متوجه فاجعه ای که در حال روی دادن است شده بودم، به هر حال اولین پیامد شک این اتفاق ، این بود که کارم را ولا کردم و گوشه‌ی خانه نشستم . پیشروی مریضی به گونه ای شد که مطمئن شدم در آینده نچندان دور توان تکان خوردن عادی را هم نخواهم داشت .بنابراین تصمیم گرفتم منزل شخصیم را بفروشم و برای زندگی نکبت بار آینده‌ام به منزل پدرم نقل مکان کنم ،این باور کم کم در من شکل گرفته بود که از این به بعد نیاز به مراقبت خواهم داشت و زندگی از این لحظه به بعد برای من تبدیل به قسمت عظیمی از رویا می‌شود  ،قطعاً در چند ماه آینده خودم حتی از پس خوردن غذا هم بر نمی‌آمدم چه برسد به اینکه بتوانم فعالیت‌های دیگر روز مره ام را انجام دهم . پس از فروش منزل و اسباب و اثاثیه و گذشتن از تمام خاطراتم در کنار ورونیک از آن خانه به منزل پدریم نقل مکان کردم ، جایی که 27 سال از زندگی‌ام را آنجا گذرانده بودم ، خانه ای کوچک با حیاطی که از درخت‌های نارنج پر شده بود و اتاقی که از قدیم متعلق به من بود و تختم که هنوز با آن ملحفه‌ی سفید رنگ پوشیده شده بود و بعد از این همه سال انگار دست نخورده باقی مانده بود ، اتاق من روبه روی پذیرایی قرار داشت ، جایی که خانواده آنجا دور هم جمع می‌شدند ، در اتاقم پنجره‌ی بزرگی روبه حیاط وجود داشت ، که با پرده‌ی آبی رنگ بلندی پوشیده شده بود و درِ اتاق، درست در مقابل پنجره قرار داشت ، تخت من جایی ما بین این دو بود به طوری که شب‌ها هنگام خواب صورتم به سمت پنجره ، و درِ اتاق ، پشت سرم قرار داشت . روز های اول  از پس خودم بر می‌آمدم و سعی داشتم شرایط را به گونه ای برای خودم تنظیم کنم که هنگامی که جسمم به تمامی از کار افتاد همه چیز طبق سلیقه‌ی خودم چیده شده باشد ، اینکه آرامش من از چینش وسایل اتاق تا چه زمانی می‌توانست پایدار باشد موضوعی بود که آن لحظات به آن فکر می‌کردم . پس از گذشت چند ماه مریضی آنقدر پیشروی کرد که مجبور شدم ساکن روی تختم بیفتم و  این روزمرگی مرگبار با حجم عظیمی از رویا و انتظاری برای مرگ مرا بیش از پیش آزار می‌داد ، یک شب متوجه شدم در خیابان روبه رو مأمورین برق مشغول وصل کردن چراغ زرد پر نوری بر روی ستون چراغ برق روبه روی پنجره‌ی اتاقم هستند ، اتفاق بی نهایت یاس آوری بود ، من آن روزها از نور متنفر بودم و شب‌ها برای خوابیدن کوچک‌ترین نور هم آزارم می‌داد نور این چراغ زرد رنگ تمام پنجره‌ی اتاقم را روشن می‌کرد و سایه‌ی برگ‌های درختان نارنج بر روی پنجره  و تکان خوردنشان با وزش باد تمام آرامشم را بهم ریخته بود.شب‌ها را تا دیر وقت به تماشای کابوس رقص برگ‌ها پشت پنجره اتاق می‌نشستم و آنقدر در ذهنم خیالات و تصورات می‌گذشت که میانه‌ی تصویر سازی‌های ذهنم به خواب می‌رفتم . روزها و شب‌ها روی تختم فاجعه ای را رقم زده بود که گمان می‌کردم از این بد تر قابل روی دادن نیست تمامی اعضای بدنم ضعیف شده بودند ، طوری که پدرم برای خوردن وعده های غذایی روزانه‌ام کمکم می‌کرد ،روزمرگی‌ها ادامه داشتند تا اینکه بعد از گذشت چند ماه از نا توانیم شب‌ها هنگام خواب احساس می‌کردم بیگانه ای درون من حضور دارد که به تدریج خود را از ناحیه ای دیگر از وجودم بیرون می‌کشاند ، احساس می‌کردم که شاید توهمات ناشی از داروهایم هست ، این حس وحشت آور را با خودم هر شب مرور می‌کردم تا زمانی که از پشت سرم احساس درد شدیدی کردم با این خیال که شاید از علائم بیماری باشد از کنارش گذشتم و آن‌را نادیده گرفتم ، پس از گذشت چند شب ماجرا آنقدر پیش رفت که به پشت نمی‌توانستم بخوابم از ناحیه‌ی پشت سر احساس درد شدیدی می‌کردم ، در شبی اوایل پاییز بود که درد پشت سرم به اوج خودش رسید و تمام شب را احساس درد می‌کردم تا جایی که به زور آرام بخش‌ها خوابیدم خیال می کردم اتفاق نا گواری دیگری در انتظارم هست . چند ساعتی خوابم برده بود که ناگهان با صدای شخصی که مرا از پشت سرم صدا می‌زد از خواب پریده‌ام ، صدایی بیش از اندازه شبیه به صدای ورونیک ، ترسیده بودم ، اما نسبت به ماهیت صدایی که شنیده بودم کاملاً احساس دوگانه ای داشتم خواب بودم یا بیدار ، چیزی از درون من و یا از بیرون من ، سعی کردم سرم را روی بالشت بگذارم که احساس کردم برآمدگی‌های نا معمولی پشت سرم ظاهر شده است ، انگار که عضو جدیدی پشت سرم به وجود آمده باشد یا شاید چنین چیزی ، از آنجایی که قدرت تکان خوردن نداشتم فقط می‌توانستم احساس کنم که پشت سرم چه اتفاقی روی داده است ، در فکر اتفاق افتاده بودم که متوجه تکان خوردن قسمتی‌هایی از پوست پشت سرم شدم انگار که شکاف‌هایی شبیه به دهان و چشم پشت سرم به وجود آمده باشند، در اندیشه‌ی جنبیدن‌های قسمت‌های شکاف خورده بودم که دوباره صدایی را شنیدم ، صدایی که انگار درست از دهانی دیگر به گوش می‌رسید و جنبیدن‌های دیواره های این شکاف در پی ایجاد این صدا بود ، صدایی بیش از اندازه شبیه به صدای ورونیک که نام مرا صدا می‌زد از ترس به خود می‌لرزیدم به تمامی دریافته بودم که برآمدگی‌های اتفاق افتاده پشت سرم چیزی نیست جز اجزای صورت دیگری که از پشت سرم روییده شده است  ،حس دوگانه ای داشتم چیزی شبیه به ترس  ، امید و یا شاید وحشت ، اینکه صورت متعلق به ورونیک بود یا نه چیزی بود که از روی شباهت صدا و احساس درونیم توانستم تشخیص دهم ، ورونیک ، از درون من با صورتی جدید ظهور کرده بود و من از ان لحظه دیگر تنها نبودم جسمی بودم با دو صورت و هویتی که متعلق به یک نفر بود . این روزنه‌ی امید که حالا من ورونیک را در قرینه‌ی صورت خودم داشتم احساس شگفت انگیزی بود آغشته به ترس ، انگار که ماجرای عشق من و ورونیک دوباره از نو آغاز شده بود پر حرارت‌تر از ، ورونیک به تمامی درون من حضور داشت.در بهت این اتفاق بودم که  ورونیک از پشت سرم با صدای لرزان  گفت : پنجره‌ی اتاق را ببین صحنه های عجیبی در حال روی دادن است ، بدون آنکه در ادامه صحبت‌های ورونیک حرفی بزنم چشمم به پنجره‌ی اتاق افتاد ، جای جای پنجره انگار اتفاق‌هایی در حال روی دادن بودند ،اتفاق‌هایی  که می‌دانستم از سایه‌ی برگ‌های درختان نارنج در پرتوی نور آزار دهنده‌ی چراغ زرد رنگ با وزیدن باد شکل گرفته بودند ،تصویرهایی که همگی به من و ورونیک و روزهای مشترکمان مربوط بودند غرق در صحنه‌ها و خاطرات بودم که  متوجه ظهور قدرت جدیدی در وجودم شدم اعضای بدنم بی اختیار تکان می‌خوردند ، دست‌ها ، پاها و به شکل عجیبی تغیر مکان می‌دادند به طوری که به سمت دیگر می‌چرخیدند و نکته عجیب دیگر  چهره‌ام بود که با تغییر مکان 180 درجه ای حالا در قرینه‌ی صورت دیگرم در حال قرار گرفتن بود ، اساساً متوجه شدم که جسمم توسط شخصی دیگری که گمان می‌کردم ورونیک است دزدیده شده است، درست در همین لحظه بود که حس امیدم از حضور ورونیک ، به تمامی در من نابود شد  ،در پی این اتفاقات متوجه حرکت کاملاً بی اختیار اعضای بدنم شدم حرکتی کاملاً هوشمندانه که تحت فرمان شخص دیگری انجام می‌شد ، جسمم از جا برخاست ، شروع به حرکت کردم ،لباس پوشیدم از در اتاق و خانه خارج شدم و در حالی که گام بر می‌داشتم مطمئن شدم که تحت اختیار کامل چهره ی دیگرم قرار گرفتم چرا که جسمم بر خلاف جهت صورتم در حال حرکت بود و اعضای بدنم حالا برای صاحب جدیدشان که چهره ای  دیگر  در قرینه‌ی من داشت  عمل می‌کردند ، آن لحظات من بی اختیار به سمت مقصد نا معلومی در حال حرکت بودم ، با اتفاق شگفت انگیز و وحشتناکی روبه رو شده بودم ، هنگام راه رفتن پشت پاهایم را می‌دیدم و حرکت جسمم بر خلاف نگاهم حس عجیبی بود اینکه موقع راه رفتن همه چیز بر عکس بود و حس انتظار به کلی در من از بین رفته بود ، چرا که به تمامی نظار گر مسیری بودم که جسمم پیموده بود تا مسیری که قرار بود بپیمایم ، به جای نزدیک شدن دور می شدم و نگاهم به سمت مبدأ بود و به سمتی پیش رفت می‌کردم که  هیچ درک و دیدی از آن نداشتم ، پس از پیمودن مسافتی طولانی توسط جسمم و صورتی که گمان می‌کردم متعلق به ورونیک است ، از سنگ قبرهایی که از کنار گوش سمت راستم از نظرم می گذشتند ، متوجه شدم به سمت  ورودی در گورستانی  نزدیک می‌شوم ، جسمم به سمت قطعه‌ی گور های خالی در حال حرکت بود وحشت کرده بودم از تصمیم شومی که ورونیک در ذهن داشت . در همین لحظه متوجه توقف جسمم بالای یکی از گورها شدم  ،به آرامی  وارد گور شدم درون گور دراز کشیدم به طوری که تمامی صورت من در خاک فشرده شد و چهره ی ورونیک به سمت آسمان بود و دیگر توان نفس کشیدن نداشتم ، نفسم بند ‌آمده بود ،آن لحظه تمام تلاشم را کردم تا فریادی بزنم که کسی صدایم را بشنود ، اما هر چه فریاد می‌زدم صدایی بلند نمی‌شد تمام صورتم در خاک فرو رفته بود و ورونیک انگار انتظار گور کن را می‌کشید تا خاک را روی سرم بریزد دوباره تلاش کردم تا فریادی بزنم ،نفس به کلی بند آمده بود ، جسمم داشت سرد می‌شد ،ناگهان لحظه ای انگار که صدایم باز شده باشد ، بلند فریاد کشیدم :

مــــــــــن زنده‌ام  !!!

 به خود لرزیدم پدرم بر بالینم نشسته بود و صورتم را در دست گرفته بود و با صدایی پر از ترس می‌گفت : کابوس بود پسرم همه‌اش یک کابوس وحشتناک بود .


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

امروز صبح ، پنجره ی اتاق ، اولین تصویری بود که بعد از یک شب رقت انگیز می دیدم . با همان حالت همیشگی از جا بر خاستم و روی لبه ی تخت نشستم. شکم دردی  که  دیشب گمان میکردم بعد ازیک خواب طولانی باید بهترشده باشد اولین سرخوردگی امروزم بود . بهتر که نشده بود هیچ ، بعضا احساس می کردم به درد غیر قابل تحملی تبدیل شده است .دردی که از دیشب با من بود  ، حالا به شکل عجیبی با تورم شکمم همراه شده بود . گمان می کردم حتما مرض سختی در انتظارم است و روزهای بدی را خواهم داشت  .

روز رقت انگیزی بود ، ساعت نزدیک شش صبح بود که از جا برخاستم تا برای خوردن چایی  به سمت آشپز خانه بروم ، هنگام بلند شدن، از سر گیجه ی نا گهانیم، متوجه شدم هنوز مقدار زیادی از مخدر دیشب در بدنم باقی مانده است .تحمل چنین وضعی حتی برای چند ثانیه هم مشکل بود . به سمت آَشپز خانه  رفتم و طبق عادت، از پنجره ی روبه رو به آپارتمان مقابل نیم نگاهی انداختم  ،مقداری آبلیمو توی لیوان کثیف روی میز ریختم و بدون مکث سر کشیدم . حداقل امیدوار بودم که سرگیجه و ته مانده ی مخدر دیشب با خوردن آبلیمو بهتر شود . درد ناحیه شکمم ثانیه به ثانیه بیشتر می شد تا جایی که روی مبل دراز کشیدم و به خودم پیچیدم ، توهم بود یا واقعیت احساس می کردم شکمم ثانیه به ثانیه بزرگ تر می شود .تمام ذهنم به دردی که حالا مرا به کلی در خود فرو برده بود مشغول شده بود که نا گهان صدای وحشتناکی ذهنم را بهم ریخت .گیج ومبهوت بودم . پس از لحظه ای که سعی کردم به رویداد اتفاق افتاده مسلط شوم ، متوجه شدم که کنترل ضبط از دیشب روی مبل جا مانده و غلتیدن های شدید من از درد باعث روشن شدن ناگهانی آن شده است ، موسیقی غریبی بود . به گمانم هفت روز پیش پس از مراسم خاکسپاری همکارم گوش داده بودم. به هر حال موسیقی در حال اجرا آنقدر با حال و هوای من در آمیخته بود که حتی سعی نکردم آن را خاموش کنم ، ملحفه ی  سفید رنگی که روی مبل می کشیدم را به سختی از روی زمین بر داشتم و زیر سرم گذاشتم تا سرم بالاتر از بدنم قرار بگیرد و کمی احساس راحتی کنم . دستم روی شکمم بود ، چشمانم  از شدت درد به هم فشرده شده بودند ، لحظه ای خوابم برد و هنگامی که بیدار شدم احساس کردم 2 یا شاید هم  3 ساعتی خوابیده ام . چیز عجیبی نظرم را جلب کرد . توهم یا واقعیت ، شکمم، شکمم  که تا چند ساعت پیش درد وخیمی داشت ، حالا به طرز وحشتناکی ورم کرده بود و من مانند یک زن حامله با شکمی مواجه بودم که انگار هیچگاه متعلق به من نبوده است . خواستم از روی مبل بلند شوم که متوجه شدم بزرگ شدن شکمم  در همین چند ساعتی که خواب بودم، به شکل قابل توجهی وزنم را بیشتر کرده است . این را از عدم تعادلم در هنگام برخاستن دریافتم .نشستم و به شکمم دست زدم ،و دوباره ، اینبار کمی محکمتر ،دیگر دردی احساس نمی کردم ، اما مطمئن بودم که توده ی عجیبی در شکمم شکل گرفته است یا شاید بهتر است بگویم جانداری بود که تکان می خورد . ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. تصمیم گرفتم بلند شوم و هر طوری که هست خودم را به بیمارستان و یا مطب پزشکی برسانم تا از بار وحشت این اتفاق عجیب کمی رها شوم. از روی مبل بلند شدم بعد از چند قدم به سمت در  ساختمان ، متوجه شدم که موضوع آنقدر جدیست که راه هم نمی توانم بروم .دوباره برگشتم و روی مبل دراز کشیدم تصمیم گرفتم چند ساعتی منتظر بمانم و فکر کنم و یا شاید اصلا در همین مدت انتظار ، مرگ  به سراغم بیاید و از این شرایط فعلی نجاتم بدهد . در غیر اینصورتحتما تماس می گرفتم و دوستانم را در جریان این ماجرای عجیب قرار می دادم . زیر پیراهن سفید رنگم که حالا با حجم جدید شکمم به شدت تنگ شده بود را به سختی از تنم خارج کردم و روی مبل از سمت راست دراز کشیدم . لحظه ای از روی بی چارگی چشمانم را بستم ، ناگهان روی شکمم احساس خنکی کردم . انگار که مایعی گرم در حال خنک شدن باشد . بی درنگ چشمانم را باز کردم و با نیم خیز کوچکی از سر کنجکاوی و ترس گردنم را خم کردم تا شکمم را ببینم ، صحنه ی عجیبی بود . شکاف کوچکی در حال شکل گرفتن بود و خون در حال جاری شدن . هیچ کاری از دستم بر نمی آمد . باید منتظر می ماندم . صحنه آنقدر رقت انگیز بود که چشمانم را بستم و منتظر مرگ ماندم ،  اما بی شک در تمام مدتی که چشمانم بسته بود ، ثانیه به ثانیه اتفاق را حس می کردم . شکمم که باز و بازتر می شد و خون که بیشتر و بیشتر روی بدنم جاری میشد . ناگهان احساس کردم موجودی از درونم  بیرون می آید . موجودی کوچک که خودش توانایی باز کردن دیواره ی  شکمم را داشت و کاملا هوشمندانه از درون کالبد من بیرون گریخت . بعد از اینکه از حضورش دربدنم رهایی یافتم ،سریعا چشمانم را باز کردم تا موجودی که حالا مطمئن بودم جان داریست که از من زاده شده است را ببینم . بر خلاف انتظارم از پشت روی زمین افتاده بود و هیچ حرکتی نمی کرد ، پیکری کوچک داشت و کمتر شباهتی به انسان . چشمانم تار می دید و نمی توانستم خوب به ظاهرش دقت کنم . کمی سرم را به او نزدیک کردم . هنوز به زنده بودنش مطمئن نبودم . نزیک تر رفتم و متوجه سطح عجیب بدنش شدم . قبل از اینکه درست مطمئن شوم چیزی که می بینم صحت دارد ، ناگهان صورتش را برگرداند و من در وحشتی عمیق بی هوش شدم . هنگامی که چشمانم را باز کردم متوجه شدم که موجودجاندار با مهربانی عمیقی مرا روی تخت خوابانده است چیزی که عمیقا بر خلاف انتظارم بود . از نظر جسمی آرامش وصف ناپذیری داشتم .شکمم انگار هیچگاه از هم باز نشده بود . گمان میکردم همه ی ماجرا یک خواب بوده و یا شاید یک توهم . در همین فکر بودم که ورود جاندار ، که از اتاق روبه روی پذیرایی می آمد تمام افکارم را در هم شکست و ترس ، دوباره تمام وجودم را فرا گرفت. بانزدیک شدنش خودم را به عقب هل می دادم . حیرت کرده بودم . صورت عجیبی داشت . چشم هایش دو ساعت بودند ، یکی از ساعت ها درست با ساعت خانه من تنظیم بود و دیگری دقیقا راس ساعت 3، که من در تمام زندگیم از آن ساعت خاص متنفر بودم.انگار عقربه ی ثانیه شمار این ساعت هیچ حرکتی نمی کرد و ثابت مانده بود . درست مثل لحظه های سرد زندگیم در همان ساعت . جای بینیش گیتاری قرار گرفته بود ، طوری که دسته ی گیتار خط بالای لبش بود .گیتاری که روی صورتش بود متعلق به دورانی از زندگی من بود.من روزها با آن گذرانده بودم وتقریبا نیمی از زندگیم بود،  دهان نیمه بازش به شکل کتابی بود که روی جلدش به دلیل باز بودن دهانش قابل خواندن نبود . به شدت از دیدن موجودی که از درون من بیرون جهیده بود ترسیده بودم . زیر چشمی نگاهی به اندامش انداختم روی دست ها و پاهایش  جملاتی نوشته شده بود که مو بر اندام من راست می کرد . سطح بدنش را جملاتی تشکیل داده بودند که عمیقا با زندگی گذشته من پیونده خورده بود . مثل این بود که من آن جمله ها را بر پیکرش تراشیده بودم . در تمام مدتی که به او خیره شده بودم و از ترس به خود می لرزیدم ، در این اندیشه بودم که اورا به شکلی از بین ببرم و تنها چیزی که مانع هر حرکتی از من می شد همذات پنداری های عمیقم با تکه تکه های وجودش بود . به چشم هایش خیره شدم ، برای از بین بردنشمصمم بودم ، درست زمانی که از جا برخاستم تا با ضربه ای او را نابود کنم  ،ناگهان سرش  با صدای مهیبی شروع به لرزیدن کرد . من از شدت صدا و ترس از عکس العمل ناگهانی او در برابر حمله ی من ، سر جایم پرت شدم .کله اش همچنان می لرزید . صدا به گوشم آشنا بود . لحظه ای حیرت کردم .

 این صدای مهیب که از کله ی این جاندار بیرون می آید  چقدر به زنگ در خانه ی من شبیه است . احساس کردم از پشت در خانه ام صدای مرد همسایه هم بگوش می رسد که مرا صدا می زند . از جایم بلند نشدم و به این موضوع اهمیتی ندادم . هنوز به ماهیت صدا مطمئن نبودم که متوجه شدم مرد همسایه از پشت سر به سمت موجود جاندار می آید . این بهترین اتفاقی بود که می توانست روی دهد . نیم خیز کوچکی کردم از او کمک خواستم . با فریاد دستم را به سمت او نشانه گرفتم و بلند گفتم : خودش است . این موجود را من زاییده ام . او تمام من است . همه چیزش متعلق به من است . بدنش را ببین . صورتش . 

مرد همسایه بی تفاوت کنارم نشست ، دستم را گرفت و با لحنی آرام گفت :

آروم باش ، با دکتر تماس گرفتم ، تا چند لحظه ی دیگه می رسه . آروم باش . امروز از صبح حالت خوب نبود . صدای ناله هات تا خونه ی ما میومد . آروم باش ...

پی نوشت : هدف از ویرایش و پست مجدد داستان ، حضور داستان در دومین دوره جایزه ادبی بین الملی لیراو و قدردانی از دوستانم فرزانه .ع و میلاد رحیمی است (که در بازخوانی و ویرایش داستان مرا یاری دادند ) و همچنین باز خوانی بهتر مخاطب اندک من از داستان فوق می باشد . د.ب


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

                                         دانلود فایل پی دی اف داستان

من در کوچه ای 70 ساله زندگی می کنم ، اینکه می گویم 70 ساله به خاطر قدمت تاریخی این کوچه نیست ، بلکه حضور آدم هاییست که بیش از هفتاد سال از عمرشان می گذرد و به شکلی اتفاقی در این کوچه دور هم جمع شده اند و روزگار می گذرانند. حالا چه چیز و چه اتفاقی آن ها را اینجا در این کوچه به همزیستی با هم وادار کرده است خود از آن دسته  اتفاق هاییست که شاید تا 70 ساله دیگر هم دلیلی برایش وجود نداشته باشد و یا شاید هم رازی مبهم در این رویداد مهم نهفته باشد ، اما موضوع مهم هیچ کدام از این ها نیست همه چیز از جمله ای شروع شد که در اولین شب مرداد ماه به طور اتفاقی توسط شخصی ناشناس روی یکی از دیوار های این کوچه به طوری نوشته نوشته شد که همه اهالی کوچه در برخورد با آن  آشفته شدند و از دلیل نوشته شدن چنین جمله ای کاملا با خبر بودند. جمله ای کاملا مشکوک که پشت معنای واژه گانیش ادبیاتی بسیار بالا تر از سطح سواد جماعتی که در آن کوچه زندگی می کردند داشت .اما با تمام این تفاسیر جمله ی نوشته شده تاثیر بسزایی بر روی ذهن و رفتار اهالی کوچه نهاد ، و بعد از آن جمله اتفاقات عجیبی رخ داد ، و یا حداقل من که در طبقه ی بالای ساختمان کهنه ی قدیمی که متعلق به یک پیر زن و پیر مرد بود زندگی می کردم  متوجه رخدادن اتفاقاتی نا معمول شدم . قبل از اینکه بگویم روی دیوار چه جمله ای نوشته شده بود، بهتر است  دلایلی را شرح دهم که باعث نوشته شدن چنین جمله ای شده بود ، دلایلی که شاید فقط کسانی از آن با خبر بودند که در آن کوچه زندگی می کردند یا به نوعی با افراد آن کوچه ارتباط نزدیکی داشتند .  شرح این دلایل چنین بود : زنان کوچه نشین ، شاید هر شب به طور کاملا طبیعی راس  ساعت 9 شب تا دیر هنگام در کنار منزل یکی از اهالی ، دور هم جمع می شدند و راجع به مسائل بسیاری سخن می گفتند ، حال اینکه مضمون چنین صحبت هایی چه می توانست باشد خود امری کاملا پنهان بود ، لاقل از دید بقیه اهالی که در این جمع حضور فیزیکی نداشتند ، اما بیشک شکل جالبینداشت و همه اهالی کوچه از حضور زنان کوچه نشین که با نیم نگاه های عجیبشان از زیر پارچه های مشکی چادرهایشان همه چیز را تحت نظر داشتند حس خوبی نداشتند و حتا بعضا در میان صحبت های اهالی کوچه اوصافی چون نگاه های شیطانی ، زنان شیطان و حتی گاهی ، بعضی از اهالی نسبت به اتفاقات بدی  که در روزمره زندگیشان می افتاد ، با تعابیری خرافاتی ،  آن اتفاق را ناشی از نگاه های مشکوک و یا شاید قدرت شیطانی نگاه زنان کوچه نشین می دانستند . تمام این ماجرا ادامه داشت تا زمانی که آن جمله ی مشکوک در شبی از تابستان بر روی دیوار این کوچه نقش بست و از شب بعد اتفاقات طور دیگری رقم خورد ، جمله ای که با اسپری مشکی رنگ و با اندازه ای بزرگ نوشته شده بود به طوری که  از نگاه هیچ کس پنهان نبود ( زنان  کوچه نشین عروس شیطانند ) ، موضوع عجیب و غیر قابل فهم ماجرا این بود که چه کسی جمله را بر روی دیوار نوشته است. چرا که زنان کوچه نشین از ساعت 9 شب تا اذان صبح تمامی اتفاقات کوچه را زیر نظر داشتند و بعد از اذان هم مغازه داری که سر کوچه روی تخت خوابش خوابیده بود ، بعد از نماز صبح طبق عادت همیشگیش دَرِ مغازه ی کوچکش ، تلویزیون را روشن می کرد و تا صبح بیدار بود ، از آنجایی که کوچه ، بن بست بود هیچ کس نمی توانست بدون آنکه که مغازه دار پیر او را دیده باشد ، در کوچه حضور داشته باشد ، مگر اینکه از اهالی کوچه بوده باشد و در ساعتی بعد از اذان چنین جمله ای را نوشته باشد . که چنین احتمالی هم تقریبا غیر ممکن بود چرا که زنان کوچه نشین هر کدامشان متعلق به یکی از خانه های همان کوچه ی بن بست بودند و نوشته شدن چنین جمله ای از جانب یکی از خانه ها امری غیر عادی به نظر می آمد . شب بعد از نوشته شدن آن جمله ، زنان کوچه نشین دور هم جمع نشدند و هیچ کس از دلیل چنین اتفاقی خبری نداشت تا اینکه یک شب به شکلی کاملا محسوس صدای جیغ وحشتناکی از درون یکی از خانه ها به گوش رسید ، که پس از حضور اهالی پشت دَرِ خانه، متوجه مرگ پیرزنی شدند که به تنهایی به همراه نوه ی جوانش در آن خانه زندگی می کرد و دختر جوان پس از حضور بر بالین مادر بزرگش متوجه مرگ ناگهانی او شده بود ، چنین اتفاقی درست پس از نوشته شدن آن جمله ، ترسی عمیق در وجود زنان کوچه نشین انداخته بود .طوری که آن ها دیگر هیچ گاه دور هم جمع نشدند و چند شبی با سکوتی مضاعف سپری شد تا اینکه صبح روزی شوم ، هنگامی که می خواستم به محل کارم بروم متوجه حضور آمبولانس دَرِ خانه ی یکی از اهالی شدم ، پس از کنجکاوی هایم متوجه مرگ پیر زن دیگری شدم که به همراه شوهر پیرش سال های آخر زندگیشان را سپری می کردند ، پیر زن هنگام خواب قلبش ایستاده بود و صبح دیگر هیچگاه چشمانش را باز نکرده بود ،  فاصله ی چنین اتفاقاتی تنها سه روز بود و این امر ادامه داشت تا اینکه همه اهالی کوچه بعد از مرگ های پی در پی و مشکوک زنان کوچه نشین بر آن شده بودند که این ماجرا با جمله ی نوشته شده می تواند ارتباط داشته باشد همین موضوع باعث شد تا جوانی از اهالی کوچه جمله ی نوشته شده روی دیوار را با اسپری سفید پاک کند و یا لاقل مانع خوانده شدن آن شود . پس از این واقعه ها در محافل عمومی اهالی کوچه سخن از صداهایی بود که اهالی اظهار داشتند چند شب بعد از واقعه ی نوشته شدن جمله از جایی میانه های کوچه  به گوش می رسد ، صدایی به مانند جشن یا شادی ، یا به گفته ی آقای سین که صاحبخانه ی من بود صدا ، چیزی شبیه به صدای خفیفی از موسیقی های شادیست که شخصی با آن ها می رقصد ، که هر شب از اواسط کوچه به گوش می رسد و در پایان تمام صداها نجواها ، خنده های شومی به گوش می رسد که وحشت عمیقی به جان اهالی کوچه انداخته است ، طوری که زنان کوچه نشین یکی پس از دیگری خود را برای مرگ آماده می کنند و به این اندیشه هستند که حتما شاید شیطان و یا اجنه در این ماجرا دست دارند و مرگ مشکوک اهالی کوچه حتما به دلیل حضور شیطان در کوچه ی 70 ساله است . این ماجرا در حد حرف و خرافه برای من باقی ماند تا زمانی که یک شب به طور نا مفهومی صدای فوق را شنیدم و از خانه بیرون رفتم ، صدا از اواسط کوچه به گوش می رسید ، صدای پایکوبی و رقص و شادی و به ازای هر سکوت صدای خنده های شومی نیز به گوش می رسید ، صدا را دنبال کردم ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود ، دنباله ی صدا ها مرا به مخروبه ای رساند که مدت ها بود ،  کسی از اهالی آن جا نمی رفت  و اهالی کوچه همیشه از آن جا به عنوان محل جمع شدن آدم های نا اهل یاد می کردند. بی شک بر آن شده بودم که بدانم چه چیز ممکن است درون این مخروبه در حال رویدادن باشد ، آرام آرام وارد مخروبه شدم تاریک بود تا جایی پیش رفتم که دیگر چشمم چیزی را نمی دید به صدا ها نزدیک شده بودم و مطمئن بودم که محل اصلی صداها جاییست پشت آن دیوار ، پشت دیواری که نور ضعیفی از درون آن به بیرون می آمد نوری که بیشتر شبیه به سوختن آتش می ماند و تقریبا مطمئن بودم که ماجرا و صداها همگی متعلق به پشت آن دیوار هستند تا نزدیکی های دیوار رفتم به هنگامی که سرم را برای شناسایی محل پست دیوار  به کنار کشیدم با جسم سختی برخورد کردم و روی زمین افتادم چند دقیقه ای را بیهوش بودم و هنگامی که به هوش آمدم متوجه حضور انسانی کاملا غیر عادی بالای سرم شدم ، انسانی که لاقل بهتر است بگویم خود را غیر عادی آرایش کرده بود با صورتی که با سوخته های چوب سیاه شده بود و چشمان بیرون جهیده و اندامی لاغر داشت که به راستی به شیطان شباهت داشت و من که از برخورد سرم با زمین به شدت گیج بودم تقریبا از ترس به خود می لرزیدم و در همان حالت گیجی  به یقین رسیده بودم که حالا نوبت من است و من در دام این شیطان گیر افتاده ام ، چند دقیقه ای گذشت متوجه رفتار های غیر عادی او که حالا من مطمئن بودم که خود شیطان است شدم کمی هوشم سر جایش آمده بود و تازگی ماجرا و ترس ، کمی در من فرو کش کرده بود که متوجه آشنا بودن چهره ی مخوف او شدم ، پسرک دیوانه ای که چند ماه پیش در محل راه می رفت و بلند بلند می گفت من شیطانم ، و شروع به خنده های مزحک می کرد .کمی بیشتر دقت کردم و متوجه حضور اسپری مشکی رنگی کنار مخروبه شدم ، در پی آن دیوار ها را نگاهی انداختم که روی تمام آن ها نوشته شده بود زنان کوچه نشین عروس شیطانند . تقریبا مطمئن بودم که او همان دیوانه ی اشناست که مدتی بود سر کله اش پیدا نبود به محض بلند شدنم از روی زمین نگاه غم آلودی به من کرد و  با لحنی که به  زبان یک دیوانه شبیه بود  .پرسید زنان کوچه نشین دیگر شب ها جمع نمی شوند ؟ و باز تکرار می کرد که ان ها را دوست دارد ، حتی بعد که سعی کردم او را کمی آرام کنم به دقت برایم مراسم عروسیش با یکی از زنان کوچه نشین را شرح می داد و با ولعی هر چه تمام تر مرا متوجه ضبط  صوتی کرد که معلوم بود از جایی دزدیده است و آهنگ شادی را پخش میکند و با اسرار سعی داشت به من بفهماند که حالا چند شب است که مراسم عروسی اوست . من که از ترسی مزحک و خرافاتی جاهلانه عرق شرم روی پیشانیم نشسته بود و لبخند سردی به لب داشتم به سمت خانه باز گشتم و در حالی که سرم را با دست گرفته بودم به دسته های گلی که کنار منازل زنان کوچه نشین ، که به طور کاملا طبیعی و بر اثر مرگی از سر کهولت سن مرده بودند  ،نگاهی انداختم ، و برای روحشان آرامش ارزو کردم .

پی نوشت : بابت تمام غلط های املاییش مرا عفو بفرمایید و قبل از پوز خند زدن داستانمان را نوش جان بفرمایید . د.ب


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

                                        دانلود فایل پی دی اف داستان

از روزی که به این آپارتمان آمدم تقریبا یک سالی می گذرد ، این اولین منزل شخصی من بود که با درآمد اندکم  از کار توی چاپ خانه توانسته بودم آنرا از پیرمدی که به خاطر پله های زیاد آپارتمان ، تصمیم به فروش گرفته بود با قیمتی مناسب بخرم . آپارتمان من طبقه ی آخر واقع شده بود و معماری این ساختمان به گونه ای بود که در هر طبقه دو واحد رو به روی هم قرار گرفته بود . داستان را از اینجا شروع می کنم که در هنگام وقوع این ماجرا من دچار روزمرگی آزاد دهنده ای بودم از صبح تا عصر سر کار و بعد هم در آپارتمان به وقت گذارنی می نشستم و برای فرار از این روزمرگی به هر چیزی دست می انداختم .  شب اول حضورم در این آپاتمان متوجه باز و بسته شدن در آپارتمان رو به رویی شدم و با کنجکاوی بچه گانه ای که همیشه از کودکی با من بود به سمت در رفتم و از چشمی در به واحد روبه رو خیره شدم  ، این کار را شاید نیم ساعتی پی گیر شدم  تا موفق شدم صاحب خانه یا بهتر بگویم همسایه ی جدیدم را ببینم ، دختری بود با صورتی زیبا ، موهای بلند و اندامی تقریبا لاغر به گونه ای که به دختران فرانسوی مانند بود  . نمی دانم آن شب چه چیز بر من گذشت ، اما چشمی آن در تا مدت ها برای من روزنه ای از امید ، حسرت ، عشق و یا فرار  بود ( فرار از چه چیزی نمی دانم اما شاید روزمرگی عذاب آور آن روزها می توانست بهانه ی خوبی برای این فرار  باشد ) ، در آن بازه ی زمانی هر شب بعد از خستگی کار به پشت در می رفتم و از چشمی در منتظر برگشتن او می ماندم ، او هر شب ساعت نه از محیط کارش به خانه باز می گشت ، بعد از چند ماهی تقریبا تمامی رفتار هایش را زیر نظر گرفته بودم و حتی می دانستم سر چه ساعتی قفل در آپارتمان را می زند و برای خواب آماده می شود و حتی گاها می دانستم که بعضی شب ها  فراموش می کند در را قفل کند و پس از کنجکاوی هایم متوجه می شدم که در آپارتمان او باز است و او به خواب رفته است باید اعتراف کنم ، که گاهی تحریک می شدم به آپارتمان او بروم و او را از نزدیک چند ساعتی هنگامی که در خواب است ببینم اما از همه چیز مهم تر این بود که  این کار برایم بسیار سرگرم کننده بود ، به گونه ای که کمتر متوجه گذشتن زمان می شدم و به نوعی در آن فاصله ی زمانی که بعد از کار در خانه بودم گذشت زمان را به کلی فراموش می کردم. عشق و یا چیزی مانند آن در ورطه ی خیال از پشت چشمی در ، وجودم را فرا گرفته بود . تقریبا چند ماهی بود که مدام شب ها او را می پاییدم و موقع خواب منتظر صدای قفل در آپارتمانش می بودم و انگار این صدا بود که ساعت مرا برای خواب کوک می کرد تا فردا دوباره بیدار شوم به زندگی روزمره ام ادامه دهم و تمام روز را به انتظار شب سپری کنم تا باز هم چشمی در نقطه ی وصلی باشد تا آخرین ثانیه های شب . از این وضع به نوعی هم لذت می بردم و هم به شکل جنون آمیزی عذاب می کشیدم ، بعد از ماه ها که مراقب تمام رفتار های او بودم دانسته بودم که در زندگیش شاید شخص دیگری حضور ندارد و تقریبا مطمئن بودم که او هم مثل من تنهاست ، از اینرو تصمیم گرفتم که موضوع را به هر شکلی شده با او در میان بگذارم . تصمیم گرفتم نامه ای برای او بنویسم و تمام رویداد های این چند ماه و احساس بی کرانم نسبت به او را برایش توضیح دهم و هنگامی که خانه نیست نامه را لای در آپارتمان او بگذارم ،نگارش این نامه ی چند خطی من شاید یک هفته ای به طول انجامید تا اینکه روز پنجشنبه بالاخره نامه ی ده خطی من آماده شده بود و من تمام ادبیاتم را به کار گرفته بودم تا در کمترین واژگان ، احساس وصف ناپذیرم را به او توضیح دهم و حضور او را در زندگیم شاید واقعیت بخشیده باشم ، حدودا ساعت هشت شب بود که نامه را لای در آپارتمان او طوری قرار دادم که هنگام باز کردن در ، درست پیش پایش بیفتد و این کار را چند باری با در آپارتمان خودم تمرین کردم ، چرا که فرم در ها و معماری ساختمان کاملا شبیه به هم بود . از لحظه ای که نامه را لای در آپارتمانش گذاشتم تا زمانی که او آمد یک ساعتی به طول انجامید و من تمام این مدت را پشت چشمی در انتظار می کشیدم و ثانیه با ثانیه کشیک می دادم تا از حضور و دیدن نامه ام توسط او مطمئن شوم . پشت به در  آپارتمانم نشسته بودم تا کمی خستگی پاهایم کمتر شود که متوجه صدای پاهایش شدم ، سراسیمه برخواستم و از چشمی در به بیرون نگریستم ، انگار تمام خون بدنم به یکجا به قلبم حمله کرده بود و من بی اختیار از کوچکترین روزنه ای احساسم را پیگری می کردم ،  در را باز کرد نامه درست همانجایی که فکر می کردم افتاد و او بی انگیزه خم شد و نامه را برداشت و در حالی که رویش را نگاه می کرد به داخل ساختمان رفت و در را بست ، سکوت محزونی خانه ام را فرا گرفت ، چشمی در، دیگر چیزی برای من در بر نداشت چرا که تمام این چند ماه احساس من از پشت این روزنه ی کوچک شاید تا دقایقی دیگر از جلوی در پیگیری می شد ( همیشه از این حس که تمام عمر با من بود احساس بدی داشتم ، همیشه بعد از انجام مهمترین کار زندگیم دچار پوچی رخوت انگیزی می شدم ، چیزی شبیه به بی انگیزگی یا پشیمانی .. ) . چهل دقیقه ای طول کشید ، احساس خاصی نداشتم و یک انتظار احمقانه به همراه ترس و پشیمانی و امید همراهم بود ، روی مبل دراز کشیده بودم که متوجه باز شدن در آپاتمانش شدم و بعد از چند ثانیه هم صدای زنگ آپارتمانم ، سراسیمه از روی مبل بلند شدم به سمت در رفتم و با حقارت مظلومانه در را باز کردم ودرست هنگامی که لبه ی در از نیمه صورتش گذشت و توانستم بهم فشردگی ابروهایش را ببینم فاتحه ی تمام ماجرا را خواندم و زمان طوری روی سرم خراب شد که دیگر صدایش را هم نمیشنیدم ، اما بر خلاف انتظارم با ملایمت آرامی که در صدایش بود گفت نامه تان را نادیده می گیرم و بعد رفت و صدای قفل در آپارتمانش . شب عجیبی بود دنیا برایم تمام شده بود انگار ، چند ماه از زندگیم ، تمام دقیقه هایی که به انتظار نشسته بودم واز  همه بدتر روزمرگی که حالا با شکست این عشق بیش از قبل فشار حضورش بر ثانیه های در حال گذر ذهنم را بیشتر کرده بود.  من دیوانه نیستم ، اما سابقا پیش آمده بود که رفتاری جنون آمیز به ذهنم خطور کند و به خاطر این موضوع چند ماهی را در بیمارستان بستری شده بودم و تحت مراقبت های دکتر بخش اعصاب و روان بودم از این موضوع همیشه احساس حقارت می کردم و با تمام وجودم سعی در کتمان این واقعه در زندگیم داشتم . آن شب تا صبح اندیشیدم ،  و تنها تصمیمی  که بی شک برای من قابل تحمل بود بازگرداندن و یا بهتر بگویم تداوم بخشیدن به لحظاتی بود که بی شک این چند ماه من را از لابه لای تمام بیهودگی های زندگیم بیرون رانده بود ، تصمیم گرفتم که حضورش را به هر شکلی که امکانش هست در زندگیم تداوم بخشم اما چگونه ؟ نمی دانم . از آن شب به بعد باز هم چشمی در نقطه ی امید زندگی من بود و هر شب ساعت  نه ، انتظار حضورش را می کشیدم و صدای قفل در آپارتمانش تیر خلاصی برای روز در حال گذر من بود . در یک روز سرد ، اوایل بهمن ماه  بخاطر بی نظمی ها و بی انگیزگی هایم در محل کار مرا از چاپ خانه اخراج کردند و من از ان روز به بعد تقریبا تمام روز را در آپارتمان به سر می بردم و این فاجعه ی انتظار ، انتظار ، انتظار جنون عمیقی به من بخشیده بود تا  اندازه ای که هر شب صدای قفل در آپارتمان او برایم عادت دیرینه ای شده بود عادتی که حضورش را هر شب برای من حاضری می زد . سه شنبه شب ، اوایل اسفند ماه بود که او دیر تر از ساعت همیشگی به آپارتمانش بازگشت و انتظار بیهوده ی من بیش از پیش نظم عادت هایم را بهم ریخته بود و با حضورش انگار می خواستم انتقام این بی نظمی را از او بگیرم ، بی امان منتظر صدای قفل در بودم که  پس از چند دقیقه ای که گذشت  صدای قفل در آپارتمانش را نشنیدم ، کنجکاوانه پشت در آپارتمانش رفتم و مطمئن شدم که چراغ های خانه ای او خاموش است چند ساعتی  منتظر ماندم تا خوابش سنگین شود ، انگیزه ی خاصی نداشتم اما مطمئن بودم که می خواهم از رویداد اتفاق افتاده استفاده کنم و وارد اپارتمانش شوم و لاقل از نزدیک چند ساعتی او را ببینم ، ساعت تقریبا یک بامداد بود ، در آپارتمانش را با حرکت دستگیره در به آرامی  باز کردم و داخل شدم آرام آرام به سمت محل حضورش قدم برداشتم در مسیر راه از کنار آشپرخانه عبور می کردم که چشمم به چاغوی بزرگی افتاد که به شکل ترسناکی از انعکاس نور ماه برق می زد . بی اهمیت از کنارش گذشتم به سمت اتاق رفتم چشمم به او افتاد آرام روی تخت دراز کشیده بود ، انگار که مرده باشد ، لحظه ای تصور اینکه به دست آوردن او برایم امری نا ممکن باشد از جلوی ذهنم گذشت و بی اختیار لرزشی را در تنم احساس کردم من عاشق او بودم یا چیزی شبیه به آن ، انگار که خردم را پشت در جا گذاشته باشم می خواستم او را جاودانه کنم و بیشک مطمئن بودم که جاودانگیش تا هنگامیست که او خواب است و چشمانش مرا نمی بیند ،  لحظه ای به ذهنم اینگونه گذشت که او خواب است ، انگار که مرده است ، فقط نفس می کشد در آن لحظه فرق هیچ چز را نمی توانستم تشخیص دهم حتی فرق نفس کشیدن و نکشیدن ، هیچ چیز دست من نبود بعد از لحظه ای خودم را در حالتی یافتم که بالای سر دختر ایستاده بودم و چاغویی که به هنگام ورود چشمم را به خود جلب کرده بود حالا وسط سینه ی دختر جوان نشانده شده بود ، و حجم عظیمی از خون که  روی تخت ریخته بود .من  حتی دلیل چنین کاری را نمی دانستم  و آنقدر ترسیده بودم که باورم نمیشد رویداد اتفاق افتاده کار من می توانست باشد و تمام مسیر آپارتمان او تا منزلم را در حالی که مدام با خودم می گفتم ، او برای همیشه مال من است ، او در ذهن من زنده است . به خانه بازگشتم روی تخت افتادم از ترس نفسم بالا نمی آمد نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است ساعت نزدیک یک و نیم بامداد بود تقریبا کل ماجرا سی دقیقه به طول انجامیده بود ، وجودم پر از ترس بود اما احساس رضایت خاطر عمیقی داشتم انگار که از این لحظه به بعد او برای همیشه متعلق به من است و شاید حضور او از ورطه ی واقعیت حالا به مسیر ذهن من آمده بود و این واقعیت که او حالا برای هیچ کس نیست ، جز من ، احساس آرامش بخشی به من می داد ، همین اندیشه بود که مرا بر آن داشت تا به ادامه ی زندگی با رویای او فکر کنم  و  تصمیم گرفتم دوباره به خانه اش بازگردم و تا کسی متوجه اوضاع نشده ماجرا را  به گونه ای دیگر شبیه سازی کنم ، بی درنگ در تصمیمی که گرفته بودم از جا بر خواستم به سمت خانه اش رفتم و تمامی شواهدی که نشان دهنده ی حضور من در منزل او باشد را از بین بردم ، در بالکن اتاقش را باز گذاشتم و با اندک چیزی که ذهنم می رسید با کفش های آلوده به خونش مسیر فرار را شبیه سازی کردم که هنگام تحقیقات پلیس ، به گمان اینکه قاتل از این ناحیه گریخته است ماجرا را از سمت خودم دور کنم ، تمامی اثرات حضورم در خانه اش را پاک کردم و بعد هنگام خروج  از خانه ی  او فضای عمومی آپارتمان را بررسی کردم که حضور کسی را احساس نکردم تقریبا خیالم راحت شد و به منزلم برگشتم ، کفش های آغشته به خون را در حمام خانه ام به آتش کشیدم و پس مانده ی آن را در آب فاضلاب ریختم تا اثری از این ماجرا بر جای نمانده باشد ، تمام این کار ها سه ساعتی به طول انجامیده بود و من انقدر خسته بودم که بی اختیار روی تخت به خواب رفتم با آرامشی همراه با ترس. فردای آن روز با صدای جیغ وحشتناکی از خواب پریدم ماجرا را به کلی فراموش کرده بودم و انقدر عمیق خوابیده بودم که به درستی مطمئن نبودم که صدای جیغ برا ی چیست ؟ زمانی که خواب کاملا از چشمانم پرید متوجه عمق فاجعه شدم ،  همکاران او هنگامی که متوجه عدم حضورش در محیط کار شده بودند  و تماس های زیادی که با عدم پاسخ او مواجه شده بود به سمت خانه اش امده بودند و پس از باز کردن در ، متوجه به قتل رسیدن او شده بودند . چند دقیقه ای بعد سر و کله ی پلیس پیدا شد من مطمئن بودم که آن ها به سراغم خواهند آمد از قبل با خودم مدام تکرار می کردم که من هیچ نقشی در قتل آن دختر نداشتم و بی شک اورا کس دیگری کشته است و داستانی که قرار بود برای پلیس توضیح دهم را مدام با خودم مرور می کردم ( تقریبا به این باور رسیده بودم که کشتن آن دختر واجب ترین امر ممکن برای ادامه زندگیم بود ) .عصر آن روز پلیس در خانه ام را زد و من که ترس وجودم را فرا گرفته بود سعی کردم با اعتماد به نفس بیشتری به استقبال آن ها بروم در را باز کردم و بازپرس از من اجازه ی ورود به خانه ام را گرفت ، در طول مسیر حضورش همه چیز را انگار به دقت بررسی می کرد ، روی مبل نشست  و از من پرسید که دیشب چه ساعتی به خانه بازگشتم و متوجه چیزی شده ام یا نه ؟ من هم داستانی که آماده کرده بودم را به دقت و مو به مو توضیح دادم و بازپرس با چهره ای که نشان نمی داد شکی کرده باشد از خانه ام بیرون رفت . یک هفته ای از آن ماجرا گذشت و من خیالم راحت شده بود که به ازای این رویداد ، بهایی نخواهم پرداخت و پلیس ها بی انگیزه به دنبال قاتل خواهند گشت ، اما در تمام آن مدت حسی بیش از قتل آن دختر مرا آزار می داد و آن صدای قفل دری بود که دیگر به گوشم نمی رسید و بی انگیزگی من برای گذران زمان در ساعات پایانی شب ، بی شک به حضورش عادت کرده بودم و ثانیه های بی معنی زندگیم را با حضور او معنا بخشیده بودم ، و او حالا در رویای من چیزی جز چند صدا و چهره ی مظلوم نداشت و سعی در انکار این واقعه بیش از پیش آزارم می داد و می خواستم باور کنم که اقدام من منطقی ترین قتلی بود که برای بقای عشقم و حضور او در زندگیم پرداخته بودم . چند روز بعد پس از رفت آمد های ممتد پلیس به آپارتمان و پرس و جو از همسایه ها  زنگ در خانه ام به صدا در آمد ، در را باز کردم باز پرس به همراه دو سرباز جلوی در بودند وحشت عمیقی وجودم را فرا گرفت دانستم که بی شک اتفاقی افتاده است از من خواستند که با آن ها برم ، لباس پوشیدم و به همراه اتومبیل سیاه رنگ آن ها که شیشه های دودی رنگ داشت به محل نا معلومی برده شدم و بعد از بازپرسی های شدید و دلائل و مدارک متوجه شدم  ، زنی که طبقه ی بالای آپارتمان من زندگی میکرد هنگامی که برای گذاشتن آشغال ها به بیرون از خانه می آمده متوجه ورود من به خانه ی دختر شده بود  ، و حتی پلیس ها را از بوی دود غلیزی که از سوزاندن کفش ها بلند شده بود هم مطلع  کرده بود ، آنقدر ها هم که فکر می کردم زرنگ نبودم و شواهدی به جا گذاشته بودم که هیچ راه گریزی نداشت باخته بودم کل ماجرا را باخته بودم.با اعترافم به انجام قتل چند روزی  در زندان بودم و روزهای بسیار سخت بر من گذشت تا روزی که عمیقا در اندیشه ی تمام رویداد های اتفاق افتاده بودم ، سربازی با صدای بلند نامم را صدا زد و به سمت او رفتم ، کاغذی را دستم داد که حکمم را روی آن نوشته بودند ،با ترس کاغذ را باز کردم ، می دانستم محتوای حکم چیست ، اما باز هم انگار نمی خواستم باور کنم .  به آرامی چشمانم را روی کاغذ باز شده گشودم ، ترس تمام وجودم را فرا گرفت ، فردا صبح باید اعدام می شدم. تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد طوری که بی اختیار روی زمین افتادم و دیگر متوجه چیزی نشدم ، چشمانم را که باز کردم روی تختی دراز کشیده بودم در سلول نم داری که بیشک سرد بود و من از سرما به خود می لرزیدم  ، متوجه انگشتان دستم شدم که حکم را بی اختیار تمام این جند ساعت یا چند دقیقه نگه داشته بودند ، ساعت و تاریخ حکم طوری تنظیم شده بود که با اطلاعات اندکی که نسبت به زمان و روز داشتم دانستم که احتمالا تا ساعتی دیگر حکم باید اجرا شود و من در چنان برزخی گیر افتاده بودم که بیشک می توانستم  تا لحظه ی اجرای حکم تمامی صحنه های روی داده را مرور کنم ، از لحظه های حضورم پشت چشمی در تا قتل وحشیانه ی دختر با انگیزه ای که هنوزم سعی داشتم از آن آرامش بگیرم ، من مطمئن بودم که می خواستم با مرگ او به جاودانگی  حضورش در ذهنم برسم و این تنها راه مانده پیش پایم بود چرا که فرار از  نیمه بیهوده ی زندگی من در گرو حضور خاموش او بود حضوری که بعد از آن نامه به تمامی در هم ریخته شده بود و یک مرگ می توانست آن را دوباره به من ببخشد ،  اندیشیدم که فرار از آن نیمه بیهوده به راهی ختم نمی شد جز دالان تاریکی که مرا به چوبه ی اعدام مرساند ،  اندیشیدن به این مهم بیش از پیش آرامشم را می افزود تا خودم را برای لحظات سختی که پیش رو داشتم آماده تر کنم ، آنقدر ذهنم دچار ترس از مرگ و اندیشیدن به لحظات آخر شده بود که نمی توانستم درست پیرامون اطرافم را تشخص دهم و این را زمانی متوجه شدم که مامور اعدام چند باری مرا صدا زده بود و در پی واکنش نشان ندادن من بازویم را گرفت  ، سخت بودن انگشتانش تمام رشته ی افکارم را در هم ریخت ، مرا به سمتی می برد که دیگر بازگشتی نداشت ، تمام مسیر را به فرار از بیهودگی  می اندیشیدم که تاوانش پایان من بود اما بی شک چیزی که حضورم را در هم ریخته بود آرامشی بود که درست از پس از آخرین نفس های دختر وجودم را فرا گرفته بود و این آرامش در گرو مرگ او  بود ، مرگی که بیشک من هم چند قدمی تا ان بیشتر فاصله نداشتم، روبه رویم چند مرد قوی هیکل ایستاده بودند ، از روشنی اندک آسمان پی بردم که ساعت چیزی نزدیک به 5 یا 6 صبح است هوا سرد بود مرا با بی رحمی روی چهار پایه ای قرار دادند دستانم از پشت محکم بسته شده بودند حلقه ی دار را بر گردنم انداختد و لحظه ای سکوت کامل حکم فرما شد ، در تمام آن لحظات آخر به عشقی فکر می کردم که با عادت هایم پیوند خورده بود و یک حس حسادت عجیب که تا ثانیه ی آخر با من همراه بود حسی که بی شک مربوط به دختری بود که در نیمه ی  شبی طولانی او را به قتل رسانده بودم تا با جاودانگی حضورش در ورطه ی رویاهایم به  چیزی به نام جاودانگی عشق و یا شاید فرار از تنهایی دست یابم . من تا لحظاتی دیگر خواهم مرد و پس از مرگ  ، من نه در رویایی خواهم بود و نه دست آویزی برای فرار از تنهایی کسی  ، جسم بی جانی خواهم بود که بر آسمان معلق است و تمام حضورش چیزی جز ، حماقت ، عادت و روزمرگی نبوده است  و  این آخرین جملاتی بود که از ذهنم گذشت در همین اندیشه بودم که جهان برایم خاموش شد و پیکرم در آسمان معلق.


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دلایل نوشتن یک کتاب را می توان در میل به ایجاد تغییر در روابط موجود میان یک انسان و هم نوعان اش خلاصه کرد. روابط موجود غیرقابل قبول دانسته می شوند و رنجی عذاب آور در آن ها حس می شود.با این حال، هنگامی که این کتاب را نوشتم دریافتم که کتاب ناتوان از علاج این رنج بود. در وهله ای خاص، میل به برقراری تعاملات انسانی ای که کاملاً پاک و به دور از قواعد مرسوم باشند به میل به نابودی تبدیل می شود. نه این که تعاملاتی از این دست ناممکن اند، بل به این دلیل که لازمه ی چنین تعاملاتی مرگ کسی است که خواهان برقراریِ آن ها است. بنابراین، خود را در بر سر دوراهه ای یافتم که بیشتر رقت-انگیز است تا تراژیک، و بیشتر شرم آور است تا غم انگیز: میل من به هستی برای دیگری با هستی برای خودم منافات داشت، و طبیعی بود که استفاده ای که می خواستم از خودم کنم - استفاده ای که بدون آن حضور من در جمع دیگران در حکم غیاب است - ایجاب می کرد که دیگر نباشم، یعنی، به کلامی قابل فهم، بمیرم. نیستی برای من به ضرورت ناگزیرِ هستی تبدیل شده بود، و من محکوم بودم که نه به عنوان یک موجود واقعی بل همچون جنینی که پیش از به دنیا آمدن فاسد شده، همچون یک موجود غیرواقعی مفلوک، زندگی کنم.باور ندارم که رنج من زمانی قابل تحمل شود، اما، با این که همچنان اسیر حقارت مفرط آن ام، نمی کوشم با ترفندهایی کوچک هم از آن خلاص شوم.

وقتی نگرش ام روشن شود، که به نظر من قطعاً چنین خواهد شد، به خوبی مشخص می شود که نگرش من به نفرت از قدرتی پیوند خورده که امکان شکست را نمی پذیرد

متن فوق برگرفته شده از سایت (http://anthropology.ir ) می باشد

پینوشت : گاهی آنقدر در ژرفنای روابط گیج  می شوم که واژه ها انگار هر کدام از سویی می دوند و امکان نوشتن چیزی را از من می ستانند . اینطور موقع هاست که یک تصادف ناگهان تصادفی چند وجهی ، تصادفی که موجب رهایی می شود ، رهایی از نقطه ای که در آن گیر کردی ، آرامش تراژیکی را به همراه دارد  ، مدت ها بود می خواستم چیزی بنویسم با بیانی از همین جنس نوشته ی  فوق از ژرژ باتای تصادفی بود که به آن نیازمند بودم . در ادامه باز هم خواهم نوشت  .... .

 


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

از صبح شروع شد ، از همین امروز صبح وقتی که چشم هایم را باز کردم لا به لای پرده اتاق انگار طوری باز شده بود که قابی را در نگاه من بنشاند ، که بی گمان صحنه ی غمنگیزی بود در گذشته ای نچندان دور و یا حتی هنگامی که از روی تخت برخواستم حس پوچی در لابه لای دقیقه ی در حال گذر از میان افکارم گذشت   ، انگار که امروز از همان ابتدای صبح، رویداد ها درست سر جایی قرار گرفته اند که همه چیز بر علیه من ، تمام  میشود . ظهر به خانه باز می گردم در را باز می کنم تا خستگی نیمه ی راه را کف اتاق بیندازم و استراحتی کوتاه شاید، در نقطه ی ورود با موسیقی مواجه می شوم که نظم تمام رویداد های نیم خیز شده ی امروز صبح را بر هم نمی زند و حتی درست سر جایش قرار دارد و اینبار حسی مرگ بار تر را انتقال می دهد تا با سخاوتی بیشتر از قبل به انتظار کلیشه ی طولانی امروز ظهر بروم و اندکی خواب شاید تنها امید گریز از این روز طولانی وحشت ناک است . عصر بر خلاف همیشه درست سر ساعتی از خواب بیدار می شوم که نور آبی غلیزی از پنجره ی اتاقم به سمت نیمه ی پایانی خود را می کشاند و موسیقی که از ظهر در گوشم بود اینبار پر رنگ تر از قبل شنیده میشودو من در مسیر مرگ به سمت کلیشه هایم حرکت می کنم و در چهار راه متروکی که هر روز راس ساعتی خاص به ملاقات رویداد هایش می روم دختری را می بینم که برای بار چندمین بار درست با همان یاس طولانیش امتداد چهار راه را می نگرد و من با نیم نگاهی از او می گذرم و این تمام دلسوزی من است . در انتهای شب به سمت رخوت گاه طولانیم همه چیز بر سرم خراب شده است ، جاده ی پیش رو ، به تمامی بر ستون ذهنم می کوبد ، می دانی که امروزت را باخته ای ؟ این سوالیست که در تمام مسیر برایم تکرار می شود و انگار این سوال را همان مردی می پرسد که رویداد های امروز را برایم چیده است  . و تمام امروز هیچ کس حتی حال مرا نمی داند و یا شاید من هیچ کس را نمی شناسم و یا امروز از یاد برده ام و درست همین امروز تنها ترین آدم روی زمینم . امروز که صبح شروعش نوید خاتمه ی دردناکی را می داد . اینک به ملاقات دیوار های اتاقم نشسته ام شب شده است ، چراغ ها خاموش می شوند و خیال ها از نو برای باری دیگر به اکران عمومی ذهنم می روند . این داستان غمنگیز یک روز طولانیست که بر ذهنم  چیزی جز چند کلمه یا چند حرف و یا حتی هیچ بر جای گذاشت .


نوشته شده در ساعت توسط د . ب |

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .



About Weblog

واقعی ترین رخداد زندگی من اینست که علیرضا شیبانی هستم همان د.ب زیر نویس و اینجا ازان من است .
چند همذات پنداری :
1 - اینکه زاده ی اسیای رو میگن جبر جغرافیایی (نامجو )

2- قطعی نباش (میلاد رحیمی )

3-فرد شاید هنوز هم بتواند به مدد جادوهای هالیوود گونه تب و تاب عشق رمانتیک را در خیال خودش با شخصی تجربه کند اما خارج از فضای جادویی سینما و خیال پردازی های نوجوانانه در زندگی واقعی مسئله اصلی عشق "ترس از تنهایی" است.
(مراد فرهادپور)

4-مقدار عظیمی از قدرت عادت در بشر نهفته است تا با آن بتواند زندگی را تحمل کند
(داستایوسکی)

5-فقط یک رنج وجود دارد : رنج تنهایی
(گابریل مارسل)

6-با اینهمه ای قلب در به در ، از یاد مبر، که ما : من و تو، انسان را رعایت کردیم ، خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود
(شاملو)

7-آدمی شور و شوقی بیهوده است .
(سارتر)

8-هیچ چیز در قبال آرامش پس از مرگ با ارزش نیست
(کامو)
9-همیشه پایان یک فیلم پایان یک زندگیست (سام پکین پا )

10- خوشبختی یعنی فاصله ی این بدبختی تا بدبختی دیگر (چارلی چاپلین )

11- یه موجود با شهامت وقتی دورش رو حس مرگ فرا گرفت . به واقعیت فکر می کنه نه زندگی . (د.ب)

12-قلب خانه اي است با دو اتاق خواب در يك رنج و در ديگري شادي زندگي
مي كند. نبايد زياد بلند خنديد و گرنه رنج در اتاق ديگري بيدار مي شود (فرانتس کافکا )

13-درون هر باور، دروغی هدفمند نهفته است و باور همان زندان ِ تن است.(نیچه )

14- هميشه خواب ها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت ميشوند و مي ميرند (فروغ )

15-چه سخت است تنهایی و چه بدبختی ازار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن
(نمی دانم کی )

16- دیگری فیگور حقیقت من است (رولن بارت)

17-زندگی حقیر من آنقدر ساده و آرام است که در آن جمله ها حادثه هایند (فلوبر)

18- در عرصه ی عشق دردناکترین زخمها را اغلب پیش از انکه دانسته ها بزنند دیده ها خواهند زد (رولن بارت)

19-هیچ کس مجبور نیست آدم بزرگی باشد ، انسان بودن کافیست .(آلبر کامو)


Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

Recent Posts

زمانی برای بودن
...
...
پشت چهره ای دیگر
نیمه دیگر
زنان کوچه نشین
ماجرای قتل در پایان یک روزمرگی
یک برخورد - ژرژ باتای
از ابتدا تا انتها ، فقط ... .
...

Archive

اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
آرشيو

Links

گروه مستقل سینمایی(band-a-part)
پدرملارمه تاس را پرتاب کن
خط قرمز های ناکجا اباد
راه رفتن مرد مرده
حسن تفرشی
در انتظار گودو
differential
سبک مرده
فصل پنجم
غروب بتها
ویسلر
یک عمر کودکی
trancer
غم سالاری
اثار برگزیده ی گیتار کلاسیک (میلاد رحیمی )
قالب بلاگفا

rss