![]() |
![]() |
|
| من در هر چه شک کنم در این شک نمی توانم کرد که شک می کنم و چون شک می کنم,می اندیشم, پس هستم (دکارت) |
|
کنار پنجره نشسته بود .روی تک صندلی که انجا بود . هنوز بوی نم خاک را از لا به لای پرده ی اتاق حس می کرد . قرمزی اسمان بیش از پیش چشمانش را به خود گرفته بود . دستانش می لرزیدند . سکوت مبهمی خانه را فرا گرفته بود . مرد دستش را دراز کرد ، سیگار را از روی میز برداشت ، فندک زد و سرش را کمی چرخاند ، دود را بیرون داد و دوباره به اسمان خیره شد . امشب مرد قرار بود با تنهایی همبستر شود . هم اغوشی ان دو غریب تر از همیشه بود . تخت با ملحفه های سفید رنگ مرتب شده بود . وقتی سکوت بوقی کشید در گوش های مرد او به تخت رفت و هم اغوش تنهایی شد . تنش سرد بود . صدای شیپور سکوت ولع تنهایی را برای همخوابگی در میان استخوان های مرد مرور می کرد . مرد دستش را به تمنای درد به اهن های تخت محکم مفشرد . و چشمانش به دهان دیوار ها دوخته شده بودند و تنهایی هنوز به بستر مرد میغلتید . نزدیک به صبح بود . روشنایی ارام ارام دیوار ها را به رخوت روزشان نزدیک تر می کرد . و صدای اولین گنجشک به گوش می رسید . تنهایی بلند شد . مرد با کرختی رنجی بیش از پیش از جا بر خواست تنهایی را ندید ، اما رخوت ، روی صندلی کنار پنجره نشسته بود ، سیگار میکشید . مرد جلوی ایینه رفت خودش را مرتب کرد . ملحفه های بهم ریخته ی تخت را نیز . به کنار پنجره رفت سیگارش را روشن کرد . و روی صندلی کنار پنجره نشست .همان جایی رخوت ارمیده بود . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط د . ب |
|
|
در ان کلاس ، در ان ازدحام پر نفس در میان ان همه صندلی ، که نشسته بر ان ها ، ان همه قامت های ریز درشت من پایم را ان دو جفت پایم را بر صندلی جلو نهادم از انتهایم هلاندم ان صندلی را و خنک شد دلم . اه اری خنک شد دلم صندلی را داشتم می راندم به جلو با حضور ان بزرگ مادیان هیکل کلفت مبهوت ، اه مبهوت تمام قوای حسیم یک لحظه به من گفت ای بزرگ ما تحت دار تاریخ من تو را به جلو راندم با همین باریک ران های بی قدرت فکر کردم کمی ، فکر کردم همی دیدم اری دیدم که صندلیم را به عقب راندم خراب شد در تنم ، احساس پوچ بیهودگی پس چه بود شور و شوق من اه بیهودگی . اه بیهودگی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط د . ب |
|
|
اه ای بانوی قصه های سرد و غمناک اسمان گیسوانت پیچ و تاب زیبایی است چشمت را بردار که زنانگیت را به گلوگاه تهوع بدل کرده است ااه ای سوار بر مادیان بارکش زندگی پیشرو به سوی قلب من بیا تمام من ازان توست اما .. نیشت را ببند ذهنت بوی لاشه ی سگ میدهد ای بلند بالا ، پاینده ، زیبا دستان زیبایت را در دستان من بگذار تا عشقم را بر پیشانی چرکت تف کنم اه نمی دانی چه زیباست ان هنگام که قدم هایم در پیش قدم هایت جفت میشوند . دست هایت را هیچ گاه از تن جدا مکن که زیر بقلت برزخ موش های اواره است . ای عطر بیک تو خودکار بودی چه شد ؟ دریاب بانوی زیباییمان را . که در شهر قدم میزند با تمام تنش چهره زیبا ، تن سلامت ، جامه انتیک ، ذهن بیمار و درک مجروح در پی او چند مرد اویزان از نیمه ی تن می پرسم از راوی که با من بود او پس چه شد ان بانوی سوار بر مادیان ان ذهن زیبای خوش سیرت ؟ اری همان جا بود ، دوستش ، مگر ندیدی اورا ؟ کی؟ همان که چشمانش را برداشت ،نیشش را بست ... دهانم را بستم . عشق را کفن کردم . پارامونت نزدیک است . اطلسی را دریاب . اه فلافل ... فلافل
پینوشت : مراد فرهاد پور در جایی میگه : فرد شاید هنوز هم بتواند به مدد
جادوهای هالیوود گونه تب و تاب عشق رمانتیک را در خیال خودش
با شخصی تجربه کند اما خارج از فضای جادویی سینما و خیال پردازی
های نوجوانانه در زندگی واقعی مسئله اصلی عشق "ترس از تنهایی"
است.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط د . ب |
|
|
من از تنهایی یک واژه به انزوای یک جمله رسیدم در عصری که به نظاره ی حرکتی بیش از یک قدم گذشت. انروز تقویم من سال کورش را به کرختی عقربه ی ساعتی خیس وانهاد ساعتی که انزوایم را در انقلاب ثانیه هایش به حقارت نشاند تا تکرار ، مرا در ندفه ی حقیرش حماقت بخشد ان روز با یاس نگاهم در ان نگاه مشکوکی زاده شدم که مرا به عمیق ترین روز سال پیوند زده بود . نگاهی که هرزگی بچه گانه اش به بکارت مقدس سکوت مانند بود . و باری انگار مرا از میان هزاران سنگ بیرون رانده است و امروز در مطلق ترین نیستیم به حضورش دل بسته ام . در این امتداد متروک ، در پس تمام سکوتم ، تنها دیدن را رسالت بودن بخشیده ام تا تنم در میان ارواره های زیستن ، گذشتن را جویده شود . و مرگ را در امتداد مسدود این راه حضم کند . تا شاید تفاله ای بیش نباشم در ازدهام ننگین بیهودگی انجا که ناقوس ساعت پوچ من در خلائی سرد . میان دو زمان سالخورده سر گشتگیش را ناله خواهد کرد . همه چیز واژگون شده است . اری دیگر همه چیز واژگون شده است . 23 / شهریور/ 88 د . ب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط د . ب |
|
|
اتوبان شهید عباس لاکاتدرال نواز . لاین وسط . اپیزود اول : پیکان جوانان زرد رنگ : راوی : مرد انگشتان دو دستش را در هم قفل کرده است و روی فرمان تکیه داده است . چانه اش را روی فرمان گذاشته است و گهگاهی هم صدای ضبط را کم وزیاد می کند . زن : امشب مامانم گفته عباس هم بیاد خونه یه ماست خیار درست می کنیم دور هم می خوریم . می تونی بیای. ضبط :سر راه کنار برین دوماد می خواد نار بزنه ، سیب سرخ نارسا به دومن یار بزنه . (حسن شماعی زاده) مرد : در مغازه چندتا موتور هست بدم تحویل میام . ولی شما بمونین میام دونبالتون . راوی : مرد دست به لنگ میشه و شیشه ی ماشین و تمیز میکنه . و زمزمه کنان (سیب سرخ نارسا ... ) .................................................. اپیزود دوم : پژو 206 نقره ای : راوی : مرد در حالی که سرش را می خواراند . یک دستی فرمان را گرفته است . هر از گاهی هم بوق می زند . انگار کاملا حواسش به رانندگیست . مرد: امشب یه خورده زود تر میام دنبالت شام بریم بیرون . ضبط : جونی جونم یار جونم بیا دردت به جونم . شب مهتاب لب دریا سیتو اواز می خونم .(لیلا اسطوره ) زن در حالی که داره با پستونک بچه ی کوچیکش بازی میکنه : ساعت چند / مرد : 8 یا 9 اماده باش میام . زن : تو کجا می خوای بری ؟ مرد : میرم روغن ماشین رو عوض کنم . ............................... اپیزود سوم : ازارا سواری سفید رنگ : راوی : مرد مشغول صحبت کردن با موبایل هست . هر از گاهی فقط دنده عوض می کند . مرد : خوب اقا اون چک و بده رضا ببره فردا پاس کنه ضبط (با صدای خیلی اروم ) : حالا خارجکي بوس کن منو /خودتو ملوس کن نرو بيا کنارم بشينو این دلو بلوتوس کن نرو . (استاد ساسی ) راوی : زن حکم جنس فروخته شده رو بازی میکنه که متاسفانه دیگه پس گرفته نمیشه . در حالی که داره با موبایلش ور میره و هر از گاهی هم توی ایینه بالای سرش رژ گونه رو اپ دیت می کنه. ............................................ اپیزود چهارم : رنو سواری سفید مدل 57 : راوی : مرد در حالی که به افق خیره شده رانندگی می کنه . دختر چوان هم در حالی که کنار او نشسته هر از گاهی نگاهی به سمت اون میکنه و هیچ صحبتی بین اون ها رد و بدل نمیشه . مرد : اون فندک و توی داش برد میدی؟ زن در حالی که فندک و میده : بیا . ضبط: yes I am falling / how much longer til I hit the ground ?/ (اناتما) زن: کجا داری می ری ؟ مرد: نمی دونم مگه کاری داری؟ زن : نه .
پینوشت : بله . اپیزود های فراوانی وجود داشت و اما بسنده می کنیم . به همین چهار مورد . راوی : در حالی که مدیریت پینوشت رو لحظه ای به عهده می گیره : د.ب داره اون نیسان ابی رنگ و حول می ده . و از صحنه دور میشه .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط د . ب |
|
|
اری تمام شد . به همین سادگی . زندگی به ریشت خندید به همین سادگی . توله سگ ماده ی عمو تاری هم دیگر برایت واق واق نمی کند . باز هم تقویمی دیگر و روزی دیگر . بازهم مرد لنگ سر کوچه از بقلی می پرسد این کیه ؟ چیکارست ؟ بچه همین محله . دوباره سر کوچه ی شقایق وینستن قرمز .و دوباره بهنام و سیگار و فلافل ، میلاد و ساز و تنهایی. دیگر اسفالت های چهارراه ادبیات با من سخن می گویند. دوباره چهارشنبه شب ها ساعت 12 . باز هم درد زیستن از البنیز تا لائرو . صدای سخن عشق در همین نزدیکی ها و تنهایی جایی برای نفس کشیدن . صدای مینی بوس بچه ها و مردی که دیر زمانیست به دنبال اهن کهنه زندگی میگذراند. نشتن روی نیمکت خالی پارک ، اون ته جلوی اون سروهای بلند ورق زدن اعتماد ملی (خدابیامرز ) .باز هم احساسی بین بودن و نبودن بین خواستن و نخواستن بین دیدن و ندیدن . سخت بهت اور است . فضای این زندگی سرد . دیگر کجاست ان د.ب . ان د.ب مرده است . صدای سکوتش را مگر نمیشنوید. ان د.ب ای که دیگر ارزشی هم ندارد که خوانده شود . خودش هم دیگر حوصله ی خودش راندارد .درست گفت انگار زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم . و شاید بهتر بود می گفت :زیستن سخت بیهوده است و تکراری نیز هم . د.ب ، د.ب بیچاره ی من بشین همان جا سیگارت را بکش ، شاید روزی برایت نسکافه اوردند و شاید شاملو هم امد و درد مشترکی ریخت در مغز مفلوکت . و ساعت پشت دستت چهار بار نواخت تا تو را به عرش بیهودگیت بسپارد . اری بشین روی همان نیمکت سرد و لمس کن لب سوزی ان سیگار مردود را . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط د . ب |
|
|
گاهی میخواهم چون ویلیام بلیک ، جانی دپ باشم یا مثل شاملو درد مشترک گاهی می خواهم اسطوره باشم ، اسطوره ی شکست چون دزد دوچرخه بهترین نعل کوب شهر باشم ، وسط ملاصدرا ، میان این همه ادم ساعت ها منتظر اسب بمانم کاهی می خواهم قهرمان تراژدی ان جنگ خونین باشم تا پناهی دو فنجان چایش را از میان ان به سلامت گذر دهد. ساعتی چند بشینم و فلسفه خوشبختی را به این مورچه ی محبوس در سطل قند تحمیل کنم گا هی می خواهم خدا تیپایی بندم کند که با مغز بر دیوار روبرو فرود ایم و بلند بخوانم خدا بزرگ است کفش هایم را نشان لیاقت بدهم که چند روزی بیشتر مدارا کردند گاهی می خواهم سیگار روزم را چشم در چشم مادر خویش دود کنم اگزیستانسیالیسم را شلغم تجویز کنم و تمام میله های شهر را کوله کنم تا بازوهایم به کلفتی کلفت ترین خوش پسند دنیا شود گاهی می خوام 3:29 ثانیه سکوتم را بدهم جوجه بگیرم در خط 20 ، با تمام احساس ، والس ونزوئلایی انتونیو لائرو بنوازم . گاهی میخواهم ساعت چراغ قرمز فلکه ی ولی عصر باشم درست در ساعت 5 عصر به پشت وانه ی بهمن 57 فرهیخته ترین نویسنده ی کوچه مان باشم گاهی می خواهم به پشتوانه ی ان پشتوانه دار ، ساعت ها خیره شوم و با ستونی که برای خیلی ها نشانه شده است همدات پنداری کنم . در اخر قلم را کنار می گذارم و دوباره از کنار بر میدارم . پینوشت : می توان چرند نوشت و به چرند نویسی اعتقاد داشت . می توان چون حسین سبزیان هیچی نداشت و همه چیز داشت . می توان چون مرد فرهیخته از 1 دلار چنان لذت برد که از 100 دلار می توان برد . می توان بله دقیقا به توان بستگی دارد .میتوان به پشتوانه تخم مرغ اب پز و حتی کمی سیب زمینی مرد بود . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط د . ب |
|
|
صحنه : نیم کت قدیمی یک پارک در شمال الجزیره . نسیم سردی که ندای یاس امیز ترین روز سال را در پی دارد .صدای موسیقی متن فیلم در حال و هوای عشق (وون کار وای ) به گوش می رسد . مورسو و مارت روی نیم کت نشسته اند مورسو در حالی که سیگار روشن می کند متوجه مرد ناشناسی می شود که به سمت او و مارت می اید . مرد ناشناس :سلام اقای مورسو خوبید ؟ مورسو : سلام . باید شما را بشناسم . مرد ناشناس : د.ب هستم . راوی : مرد ناشناس د.ب بود من او را نشناختم عوض شده بود . از دور فکر کردم همان مرد فرهیخته است . اما نه د.ب بود . مورسو : بله ، گمانم بشناسمتان . صورتتان اشناست . (راوی : مورسو رو به مارت می کند و می گوید . اینطور نیست ؟ ) د.ب: اقای مورسو امکانش هست شما رو به یه فنجان قهوه در لوگوی وبلاگم دعوت کنم / مورسو : بله اقای د.ب با کمال میل می پذیرم . مارت هم می تواند با ما بیاید ؟ د.ب : بله حتما باعث افتخار است . راوی : همه باهم به لوگوی وبلاگ د.ب می روند راوی: د.ب در حالی که در لوگوی وبلاگ را باز میکند دکارت را که انجا نشسته است و می اندیشد کنار می زند و در حالی که سینی قهوه در دست دارد ار میان دو نقطه ی وسط 3:29 ثانیه بیرون میاید تا به مهمانان برسد . مورسو : خوب کارتان چیست ؟. د.ب : خوب اقای مورسو خوش امدید اینجا وبلاگ من است .در اون قسمت که ارشیو وبلاگ هست چند متن و نوشته از شما و پدر مرحومتان اقای کامو دارم .البته ان ها مربوط به ان یکی زندگی شماست بیگانه تان. مورسو : بله . میبینم اما منو مارت هیچ علاقه ای برای خواندن اون نوشته ها نداریم . . اینجا رخوت انگیز ترین جاییست که تا بحال امده ام . د.ب : اقای مورسو شما را دعوت کردم اینجا که تنها یک سوال بپرسم . تمام این نوشته ها و این کلمات و جملات در نمایان کردن چهره ی مردی بودند که به دنبال خوشبختیست و ان مرد شما بودید . مورسو از مرگ خوش تا بیگانه چه یافت ؟ راوی : مورسو متحیر میشود در حالی که عرق بر پیشانی دارد و ترسی که تمام وجودش را فرا گرفته است . مورسو : می دونی ، ادم همیشه با توارنی که بین نیازهای جسمی و ذهنیش برقرار می کنه ، درباره ی خودش قضاوت میکنه . یه روزی فکر می کردم که برای رسیدن به خوشبختی ایثار لازم دارم .از خود گذشتن و یا به تعبیری از دست دادن هر چیزی که ارزش داشته باشه تا باهاش خوشبختی رو بدست اورد شاید گذشتن از همون نیاز های جسمی و ذهنی . و من درست این کار رو کردم تا روزی که . راوی : مورسو سکوت می کنه و عرق روی پیشونیشو پاک میکنه .مارت و د.ب منتظر و خیره به دهان مورسو برای ادامه صحبت مورسو فنجان قهوه را کمی بالاتر میاره و در حالی که اماده ی نوشیدنه مورسو : تا روزی که به دنبال خوشبختی ، خوشبختی رو ایثار کردم . و اون موقع دریافتم که خوشبختی تنها واژه ای بیش نیست . و در اخرین روز و اخرین ساعت هم نمیشود رد پایی از خوشبختی رو یافت . د.ب : ببینید اقای مورسو..... راوی : نا گهان پنجره ی دایل اپ کانکشن نمایان میشه تا مجدد شماره گیری کنه . ارور 691 ،بله کارت اینترنت درست در وسط حرف د.ب تموم شده بود و هیچ کس نفهمید که د.ب چی میخواست بگه و مورسو و مارت به چه سرنوشت شومی دچار شدند .
پایان پینوشت : د.ب حرفهای زیادی برای گفتن داشت . اما با این اتفاق مجبور شد مقداریش رو برای پایان دادن به سکوت های بعدیش کنار بذاره .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط د . ب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واقعی ترین رخداد زندگی من اینست که علیرضا شیبانی هستم همان د.ب زیر نویس و اینجا ازان من است.
|
| پیوندها |
|
گروه مستقل سینمایی(band-a-part) پدرملارمه تاس را پرتاب کن خط قرمز های ناکجا اباد راه رفتن مرد مرده حسن تفرشی در انتظار گودو سبک مرده خیالباف ها فصل پنجم غروب بتها |
|
RSS
|